گریه چراغ

انعکاس دهنده سروده ها ی من

قصه های کوتاه ترجمه شده از زبان جاپانی
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٢  کلمات کلیدی:

 

 

 

 

 

 

 

 

 من و دل

 

خنــده  از کنج لبم  رفته کنار از من ودل

شبم آکنده زغم  رفتــــه قرار از من ودل

 بس که تنها شده ام کوچه آلوده به غم

نه خـــدا پـرسد و نی آیینه دار از من ودل

 

 

 
 
 
  

هوای تازه

با عطـــر بهار جهان ما تازه شــــده

با شبــــنم تر بما هــــــوا تازه شده

با چــلچله با نـــــــوا و باســـــاز بهار

دنــــیای نیـــــــــاز و راز ها تازه شده

 

  

 

 

 

 

 

مسافر

 

به میــهن بر نگرد نســـــــل مهاجر

بمان هر جا که هستی یک مسافر

مرو آنجا که وحشـــــت خانه کرده

بنوش غربـــت بمان تنـــــها و صابر

 

 

 

 

مرگ

مرگ هم نزدک است

مرگ در حوالی من قدم می زند

مرگ ساده آمد

ساده با دستانش تنگ گرفت

تنها سکوت می کنم ...

غریب تر

بی وطن تر

حیران و رها شده از گردنه زندگی

باشد باشد

همین رنج تنها بودن را در جزیره غربت

به اندازه یک آسمان بدوش بکشم

راهی غربت دیگری

سکوت دیگر

تنها تر و صبور تر

نقاب خاک را بر چهره بکشم

 

 

 

 

 

 

 

یـــــافــــتی

 

با تار  نگه راز دلـــــــــی را با فــــتی

این گم شده را سراغ نمودی یا فــتی

آییــــــنه گرفتــــی رو به روی دل من

رخشنده بهار همــــد لی پر تا فـــتی

 

 

نـــد هــد

روز ها ی سیاه شـــــــاد ما نــــــی نـد هــــد

    از حـــلقــه غـــم بد و ر بـمــــــا نــــی ند هــد    

                آن روز خوشت همیــن که امـــــروز گذ شت
 
                  فـــردا که نه بخـــت زنــــد گانــــی نــد هد

 

 

 

 

 

   باید بروم 

زیـــن غــمــزدهء دیــــــار بـــایـــد بـــروم 

بـــا هــــمـره رود بــــار بـــایــــد بــــروم 

دلـــتـــنگ هـــوای شـــادم وافــــســردم 

از خــانــهء غــــم کـــنــار بــــایـــد بـــــروم

 

 

 

 

   مـــا گـمـشـده

 مــــاگــمــشــدهءخــــاک  دیـــــاردیـــگـــــریــــــم

یـــــک خـــــســتــه بـــدســــت روزگــاردیـــگریــم

 پــــا بـــــســتــه و دل شــــکـــسـتـه وامانده زخود

  یــــــک درد بـــدوش هــــم کـنــاردیــــگــــــــریـــــم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                  دو برگ

 

ازایـــن جـــا عــنـــدلـیــبــان خـسـتـه رفـــتــند

پــــــر ســـتــو ی بــهــاران خـــســته رفـــتـند

خـــزان رنــــــگ تـــــر بـــــــاغ را شــــکــــتــه

دو بـــــرگ زرد حــــیـــــران خــــــســته رفتــند

 

 

 

 

 

    ترجمه از زبان جاپانی به زبان دری

قصه کوتاه

دختر که با زبان آشنا شد..

دختری در یک تعمیر بزرگ در آن خانه های کلان زیاد داشت زندگی می کرد در هر اطاق اش همه چیز وجود داشت ..تلویزیون ، پیانو کتاب های تصویری همه چیز بود و گودی هم داشت  یک چیز نبود (هم زبان) او زبان را نمی دانست .

دختر زبان را نمی داند از این سبب او لبخند نمی زند و نمی خندد. در خانه که او زندگی میکند پدرش و مادرش هم باهم هستند ..اما دختر همیشه تنها است و تنها می نیشند . از خانه پهلویش صدای غالمغال پدر صدای مادر و باز و بسته شدن دروازه او را اذیت میکرد  دختر  با مادرش به خانه دیگری رفتند   در آن خانه  زندگی را شروع کردند اپارتمان بسیار کهنه و قدیمی  است  در آن جا هیچ چیز ندارند .

دختر همه روز ها را پشت کلکین نشسته و بیرون را تماشا میکند  عابرین را می بیِند عده یی با بایسکل و یا با موتر سیکلت و رفت و آمد  پیر زن پیر مرد  اطفال و گربه  همه آنها را از پشت کلکین تماشا می کند .هر روز می بیند یک پسر بچه بسیار هوشیار و چالاک به طرف مکتب میرود  دستش را بلند میکند برایش سلام میدهد . اما دختر هیچ حرف نمی زند .. روز ی از روز ها پسر بچه  یک شاخه  گل را به دختر داد گفت این را بگیر  دختر آن را گرفت  در خانه کهنه دختر هیچ چیزی به جز از این گل کوچک  وجود نداشت دختر به زبان  آن بچه گفت تشکر میکنم از تو ... دختر اولین بار یک جمله زبان را آموخت.

پا یان

 

 

 

 

 

 

 

از زبان جا پانی به دری

آفتاب وباد ....

باد و آفتاب  باهم گفتگو کردند ..

باد گفت ...

من نسبت به تو قوی هستم ..

آفتاب گفت...

من قوی استم  زیاد قوی تر از تو ...

مرد از راه آمد ...

باد گفت من  قوی  تر استم ..

باد وزید ...

پیوتس  پیوتس ......صدای باد 

 پیراهن مرد  در برابر باد از جانش بیرون شد .

 رخ آفتاب از پشت ابر بیرون شد..

باز هم باد زیاد قوی تر وزید ....

پیو تس ...پیوتس ....

مرد گفت

اوه خنک شد بسیار خنک ..

باد باز هم قوی تر وزید ...

پیوتس ....پیوتس

وه خنک  زیاد خنک است ..

 بعد

باد خسته شد آرام تر وزید ..

 آفتاب گفت .....

نوبت من است ...

رخ آفتاب از پشت ابر کمی  زیاد تر بیرون شد ..

مرد گفت ...

هه گرم شد ..گرمی کردم ..

باز هم  رخ آفتاب از پشت ابر زیاد تر بیرون برآمد ..

وه زیاد گرمی است نه ...

آفتاب از پشت ابر کاملن بیرون شد

مرد گفت ...

وای گرمی سوزنده زیاد گرم است

مرد لباس اش را از جانش کشید ..

 آفتاب گفت ...

   آقای باد ! من زیاد قوی هستم نسبت به  تو ...

فهمیدی یا نه ...

باد    (.................)

آفتاب خندید .....

هه هه هه هه هه ...

پا یان

 

 

 

 

تــــــو بــاشــــی

 

میـــــان مــــوج دو ســاحــل تــــــو بـــاشــی

فـــــر ار از غـــصــه هـــای دل تــــــو بـــــاشـی

در  ایـــن جـــــا دل شـکــسـته از غـــــریـــبـی

بــــه  ایـــن  ویــــرانـــگــی ام پـل تــو بــاشــی

 

 

 

 

 

 

 

قصه کوتاه از زبان جاپانی به دری وفارسی

ترجمه فوزیه یلدا

 

حیوان فیل

1- تابستان سال 1924 است ... از باغ وحش هندوستان بچه از یک حیوان را توسط کشتی به جاپان آوردند این حیوان فیل هشت ساله بود . ( اویو ) نام جایی است در جاپان ...

در باغ وحش اویو با یک نگهبان بنام (شینچو ) با همراه این فیل بود آورده شد شینچو به فیل گفت از آمدنت خوشحال هستم از وی تشکری کرد اولین شب در این باغ وحش خواب کرد ...صبح شد ( شینچو )نگهبان برای فیل صبح بخیر گفت فیل از خواب بیدار شد .

2 - شینچو هنر ها و حرکات مختلف را به فیل بار اول یاد داد ایستاد شو .. ایستاد شد  کیله برایش داد و بعد یاد داد بنشین فیل نشست نگهبان برایش کچالو داد به همین ترتیب هنر های مختلف را به فیل یاد داد فیل بسیار هوشیار و لایق بود همه حرکات را بسیار خو ب انجام داد .

3 - بهار سال 1925 است فصل گلها و زیبایی هاست تعداد زیاد اطفال در باغ وحش آمده اند وفیل به اطفال با حرکات مختلف هنر خو درا به نمایش گذاشت اطفال گفت وه بسیار عالی واقعن زیبا ست اطفال فیل را دو ست داشتند حرکات را که انجام میداد دوست داشتنی و تماشایی بود فیل هم اطفال را دوست داشت و نگهبان هم اطفال را دوست داشت .

4 - زمستان سال 1940 است . زمستان بسیار سرد است پای فیل زخم شده دردش بسیار زیاد است ازین سبب چیزی نمی خورد و چیزی نمی نوشد . شینچو داکتر را آورده داکتر خواست پای فیل را پیچکاری کند اما سوزن به پوست فیل داخل نشد بار دیگر پیچکاری کرد سوزن باز هم به پایش داخل نشد ... داکتر چیزی نگفت و رفت شسینچو به پای فیل یخ را گذاشت و بالایش یک کمپل انداخت آن شب شینچو در پهلوی فیل خواب کرد شب بسیار سرد بود شینچو ریزیش کرد صبح روز بعد  مدیر باغ وحش به خانه شینچو آمد دید وگفت شما راسر ما گرفته ....

او گفت بلی ..

من این را آوردم بخورید ..

خرمالو است؟

خرمالو ؟

بلی خرمالو ..برای صحت خیلی خوب است .

خو.. خرمالو برای صحت خوب است؟

خو دیگه خرمالوست نی....

شینچو باز هم خرمالو زیاد خرید و جوس خرمالو درست کرد .

به فیل که پایش زخم بود داد همه را نوشید .

شینچو بسیار زیاد خوش شد .

بعد از آن هر روز هر روز جوس خرمالو را درست کرد و به فیل داد .

5 - بهار سال 1941 گلهای بهاری باز هم زیبایی داشت پای فیل خوب شد حالا پای فیل زخم نیست فیل هم شینچو را نسبت به سابق خیلی زیاد دوست دارد .

6 - هشت صبح ماه دوازده ( دسمبر ) 1941 است صبح سرد است کار مندان باغ وحش در روز نامه خواندند با هم صحبت کردند جنگ است جنگ است خبر ها را از رادیو هم شنیدند جنگ بین امریکا و جا پان شروع شده است .

7 - زمستان سال 1942 - پدر ها با اطفال خود بسیار زیاد در باغ وحش آمدند بخاطر که جنگ شروع شده پدر ها با اطفال خود در سمت شمال باغ وحش هستند در آن جا با فیل عکس یاد گاری گرفتند .

8 - بهار سال 1943 است اکثر پدران که در جنگ کشته شد ند ..... نامه ای از جانب مدیر باغ وحش برای اطفال که پدران شان کشته شده اند ارسال کرد و نوشته بود روز سوم ماه اپریل در باغ بیایید .... بچه ها نامه را خواندند به آن تاریخ چهار صد نفر از بچه ها به باغ وحش آمدند برای اینکه خاطره خوش ازین باغ وحش داشته باشند تمام جا را دیدن کردند و به نزد فیل رفتند بالای آن سوار شدند ...

وه ...وه..... فیل کلان ...

وه....وه....چقدر بلند است .

برای بچه ها روز دوست داشتنی بود برای مدیر باغ وحش و برای شینچو هم روز خوبی بود .

9 - تابستان سال 1943 است یک مامور از تو کیو در آن جا آمد او گفت حیونات کلان را بکشید مدیر باغ وحش بعد از شنیدن سخنان مدیر گفت چرا باید بکشیم ...مامور گفت طیاره امریکا در شهر بمب پرتاب کرد به این جا هم بمب پرتاب میکند .شیر و پلنگ از باغ وحش بیرون میشود خطر ناک است به شینچو گفت فیل را هم بکشید تا نکشید نمیشود . مدیر . شینچو و کارگران باغ وحش چیزی حرف نزدند و خاموش ماندند بعد کار گران باغ وحش به خوراک حیوانات زهر مخلوط کردند . شیر و پلنگ هر دو مرد .مدیر و کار گران همه غمگین شدند .

حالا نوبت فیل است . شینچو به نزد فیل رفت گفت فیل کچالو را دوست داری نی... شینچو کچالو های زهر دار را به فیل داد گفت فیل مرا ببخش.....

فیل کچالو را خیلی دوست داشت به آن نگاه کرد اما آنرا نخورد ...

کچالو را فیل با خرطوم خود گرفت شینچو را زد شینچو گفت درد کرد .

شینچو بار دیگر کچالو ی زهر آلود را به فیل داد فیل باز هم کچالورا بسوی شینچو پرتاب کرد شینچو صدا یش را کشید درد کرد ..درد کرد .

فیل آن کچالوی زهر دار را نخورد .

مامور توکیو باز به باغ وحش آمد فیل را دید هنوز زنده است گفت هر چه زود تر فیل را بکشید .

کار گر های باغ وحش به تشویش شدند .

گفتند فیل حیوان بسیار هوشیار است مزه زهر را میداند . ازین سبب نگهبان از تاریخ 25 ماه هشتم برای فیل غذا نمی داد .

فیل غذا می خواست نگهبانش را میدید حرکات مختلف را انجام می داد اما نگهبان شینچو برایش غذا نمی داد

نگهبان هر روز پیش فیل می رفت فیل صاحبش را می دید حرکات مختلف را انجام می داد باز هم برای فیل غذا نمی داد .

10 - خزان سال 1943 تاریخ 23 ماه نهم بود آن روز باز هم شینچو در نزد فیل رفت فیل شینچو را دید فقط یک حرکت را انجام داد شینچو به چشمان فیل نگاه کرد نگاه اش غمگین بود باز هم یک حرکت را انجام داد شینچو گفت فیل از تو معذرت می خواهم مرا ببخش .... در آن لحظه تن بزرگ فیل به زمین افتاد دو باره نتوانست از جایش بر خیزد . تاریخ 23 ماه نهم ساعت 12 ودو دقیقه فیل مرد . این فیل 27 سال عمر داشت .

11 - تابستان 1945 تابستان بسیار گرم بود روز 15 ماه هشتم بود جاپان جنگ را باخت و جنگ پایان یافت .

پایان

                                                       

 

              

 

قصه کوتاه

از زبان جاپانی

ترجمه فوزیه  یلدا

 رسا می چهره زن

در یکی از محله یی مرد و زن جوان زندگی میکردند زن خیلی زیبا بود مرد دل باخته این زن زیبا بود او را دوست داشت هر وقت به روی زن نگاه میکرد با خود می گفت زن خیلی زیباست بسیار زیباست ...مرد قبل ا ازدواج به کار مشغول بود همه روز کار هایش را به خوبی انجام میداد و زود زود کار میکرد . بعد با این زن ازدواج کرد علاقه اش بیشتر شد زن را از ...دل و جان دوست داشت تمام روز به زن نگاه میکرد دیگر علاقه یی به کار نداشت زن به تشویش شد میگفت چرا کار نمی کند .زن بروی کاغذ چهره خود را رسامی کرد وبه مرد داد و گفت من چهره خود را به کاغذ رسامی کردم این را به زمین زراعتی خود ببر پیش روی خود بگذار و کار کن مرد این عکس زن را با خود در زمین زراعتی خود برد به شاخه درخت بند کرد به کشت و کار پرداخت در زمین خود برنج و ترکاری وغیره سبزیجات را کاشته بود کار میکرد لحظه به عکس زنش نگاه میکرد و میگفت زیباست بسیار زیباست و دو باره به کار ادامه میداد در طول روز بار ها به عکس نظر میکرد زیباست.. بسیار زیباست هر جا میرفت عکس را با خود می برد و به او نگاه میکرد روز ی عکس زن را به درخت بند کرده بود وخود مصروف کار بود باد تند وزید هیوتس ....هیوتس ... هه باد تند وزید چقدر مشکل شد ببینم این عکس کدام طرف پریده رفت صدای باد ...هیوتس ...هیوتس ... تند وزید عکس کجاشد کجا پریده رفت از شاخه درخت باد عکس را برده بود در باغچه یک قلعه افتاده بود آن قلعه خانه یک قوماندان بود آن عکس را قوماندان دید گفت این تصویر بسیار زیباست قوماندان نگهبان خودرا صدا کرد گفت هر قسم میشه صاحب این زن را برایم پیدا کن پاسبان عکس بدست قریه به قریه رفت از هر کس پرسید صاحب این را کسی بشناسد مردم قریه میگفتند این زن در کجا باشد و در کجا زندگی میکند؟ هیچ کس نفهمید کجا زندگی میکند .روز ی به خانه مرد دهقان رفت داخل خانه اش شد دراین خانه با خانمش زندگی میکرد دید چهره زن با عکس شباهت دارد گفت هه... همین زن است پاسبان به زن گفت قوماندان در قلعه منتظر است هر چه زود تر با هم برویم مرد و زن هر دو تعجب کردند زن جواب داد من به آن جا نمی روم اما پاسبان گفت باید حتمی باید بروی زن به عجله یک دانه خسته شفتالو را به شوهر ش داد گفت شفتالو را به زمین کشت کن و بعد از سه سال حاصل میدهد بعد آن شفتالو ها را چیده به قلعه با خود بیاور .... پاسبان زن را به قلعه برد . اما دید زن اش به خانه دو باره بر نگشت خیلی پریشان شد مرد دهقان دانه شفتالو را بخاک کشت کرد هر روز به آن آب میداد و پرورش میکرد به همین ترتیب سه سال گذشت یک درخت شفتالوی بسیار کلان شد مرد دهقان شفتالو ها را چید به طرف قلعه قوماندان رفت پشت قلعه صدا کرد شفتالوی شیرین ..شفتالوی شیرین با صدای بلند خنده کرد در این قلعه صدای خنده مرد را خانمش شنید و خانمش هم با صدای بلند خنده کرد ..هه..هه...هه قومندان اول تعجب کرد و بعد خوش شد برای اینکه زن در مدت سه سال درین قلعه بود یک بار هم خنده او را نشنیده بود قومندان گفت آن شفتالو فروش را بگو یک بار این جا بیاید پاسبان آن مرد را به باغچه قلعه آورد و گفت در این جا تو باز هم صدا کن آن مرد دهقان نسبت به قبل با صدای بلند تر گفت شفتالوی شیرین ... شفتالوی شیرین... در حال گفتار به باغچه قدم زد هه..هه..هه خندید زن هم نسبت به خنده اولش بلند تر خندید قومندان از خنده زن خیلی شاد شد وه ... تو بعد از این برای من بخند ...قومندان کیمونو (لباس محلی جاپانی)مرد دهقان را پوشید و مرد دهقان لباس قیمتی قومندان را پوشید . قومندان سبد شفتالو را گرفت او هم صدا کرد شفتالوی شیرین ...شفتالوی شیرین ..و بعد با صدای بلند خندید هه ..هه..هه .. زن نسبت به خنده قبلی اش زیاد تر خندید .. قومندان با خنده کردن زن زیاد از دل خوش شد و به همین قسم باز هم شفتالوی شیرین ..شفتالوی شیرین ..در حال صدا زدن قومندان از باغچه به زودی بیرون رفت پشت دروازه قلعه ایستاد قومندان لباس مرد دهقان را به تن داشت پاسبان نگذاشت دو باره داخل قلعه شود پاسبان گفت این مرد با لباس کهنه و کثیف داخل قلعه مناسب نیست آن مرد دهقان لباس قومندان را پوشیده بود داخل قلعه راه یافت و پاسبان خود داخل خانه شد و دروازه قلعه را برویش بست قومندان گفت اگر لباس من کهنه و کثیف باشد هم من قومندان هستم جند بار صدا کرد اما پاسبان در وازه را برایش باز نکرد مرد دهقان با لباس قومندان در قلعه راه یافت با زن اش یک جا شد باهم یک در آن قلعه به خوشی و خوشبختی زندگی کردند .

پا یان....

 

                                         

                                   چـــقـدر بـایـد

      

 

 

 

 
قصه کوتاه

ماما طرا ..

در محلهء یک دهکده پیر مرد و پیر زن زندگی میکرد پیر مرد هر روز برای جمع کردن شاخه های درختان به طرف کوه میرفت شاخه های خشک درخت را می چید زن پیر آن روز به لب دریا رفت لباس شویی میکرد به دریا نظر انداخت آب با پیچ وخم آرام آرام به درازی دریا تا دور ها میرود و در این وقت چیزی درون آب بالا و پایین گاهی بیرون آب گاهی نیمه آب می آمد کمی تعجب کرد گفت آن چیست وبا دست خود آب را ب...ه سوی خو د تکان داد نزدیک کرد یک دانه شفتالو کلان بود آن را گرفت و بعداز اینکه به خانه بر گشت با خود گفت این را با پیر مرد تقسیم کرده می خوریم شب شد پیر مرد از کوه بر گشت زن رو به سوی مرد کرد و گفت این را ببین یک شفتالوی کلان مرد گفت جالب است این شفتالو بسیار کلان است هر دو خوش شدند .. هر دو گفت با هم می خوریم شفتالو به (زبان جاپانی (ماما )میگویند شفتالو رادو تقسیم کردند در بین آن یک پسر بچه بیرون شد مرد و زن هر دو تعجب کردند وه...از بین شفتالو یک پسر بجه سالم و تندرست ...پیر مرد و پیر زن هر دو اولاد نداشتند باعث خوشی خاطر شان گردید زن پیر گفت اینکه از بطن شفتالو تولد شده است نامش را ماما طرا گذاشتند مرد و زن این پسر را فرزند خود دانستند پسر با خوردن غذا ی خوب همه روز بچه تنو مند تر و قوی بار آمد در همان روز ها دیو ها در داخل ده راه یافته بود صدای خنده های مست دیو هاشنیده شد پول و دارایی و چیز های قیمتی مردم ده را گرفته با خود بردند مردم ده از آزار و اذیت دیو ها به تنگ شدند و چاره یی نداشتند و این دیو ها به یک جزیره افسانوی زندگی میکردند پسر به پیر مرد و پیر زن گفت بابا جان بی بی جان من حالا کودک نیستم من به جزیره دیو ها میروم چیز های قیمتی مردم ده را از دست دیو ها دو باره به مردم ده میاورم پیر مرد و پیر زن گفتند نه این کار را نکن خطر دارد جانت را به خطر نده و پسر گفت مشکل نیست و چند بار گفته هایش را تکرار کرد پیر مرد و پیر زن گفت خودت میدانی همین طور است خیر است برو پیر زن از خمیر برنج پخته کوفته زیادی درست کرد و پیر مرد یک بیرق ساخت و به آن نوشت جاپان نمبر یک و برایش داد و پسر از پیر مرد و پیر زن تشکری کرد و گفت من رفتم ... با قدم های تند و با روحیه قوی رفت کمی پیاده رفت چند قدم آنطرف آوو آوو صدای سگ را شنید و دوید ...آن سگ به پسر صدا کرد در دستت چه است ؟ پسر جواب داد این کوفته برنج است خیلی ها مزه دار است سگ گفت یک دانه بمن بده ... برایت میدهم وبرایش یک دانه کوفته را داد و پسر گفت من به جزیره دیو ها میروم و آنجا با دیو ها می جنگم سگ گفت این طور باشد من هم با تو میروم سگ با پسر همراه شد کمی راه رفتند آن سو تر گیوتس ..گیوتس صدای میمون را شنید پیشرویش آمد پسر را صدا کرد آن چیست به دستت پسر گفت این کوفته برنج است خیلی مزه دار است .. میمون گفت یک دانه بمن بده ..پسر گفت میدهم بیگیر به او هم یک دانه داد پسر به میمون گفت من به جزیره دیو ها میروم با دیو ها می جنگم میمون صدا کرد من هم همرای تو میروم پسر با همرای سگ و میمون به راه شد ند و راه رفتند طاووس با صدای کیین ..کیین پرواز کرده آمد ماما طرا ماما طرا بدستت چیست پسر گفت این کوفته برنج است بسیار مزه دار است طاووس گفت یک دانه به من بده پسر گفت بگیر یک دانه میدهم یک دانه کوفته برنج را به طاووس داد پسر گفت من به جزیره دیو ها میروم وبا دیو ها می جنگم طاووس گفت بسیار خوب من هم با تو میروم جزیره دیو ها کجاست ؟ در ر اه رفتند و ماما طرا سگ میمون طاووس خیلی خسته و مانده شدند کوفته ها را خوردند و باز هم راه رفتند پسر با همراهانش به نزدیک بحر رسیدند این ها باید رسیدن به جزیره دیو ها از این بحر بگذرند همه با هم در کشتی سوار شدند و رفتند سگ گفت ماما طرا هنوز به جزیره دیو ها نرسیدیم؟ طاووس پرواز کرد دو باره بر گشت صدا کرد آمدیم این جا جزیره دیو ها رسیدیم آن جا جزیره دیوهاست طاووس گفت کیین کیین ... دیو ها در حال مستی وشراب خوردن است صدای آواز و مستی به گوش میرسد ... کشتی به جزیره رسید ماما طرا وسگ میمون و طاووس داخل جزیره رفتند دیو ها با صدای بلند گپ می زد می خندیدند و شراب می خوردند ماما طرا پیش دیو ها ایستاد و به آنها گفت نام من ماما طرا از قوی ترین مرد جاپان هستم شمشیر خود را کشید و با دیو به جنگ پرداخت سگ میمون و طاووس هم با دیو ها به جنگ پرداختند سگ دیو را دندان گرفت میمون دیو را کش میکرد طاوو س دیو را نول می زد دیو گریه کرد و گفت تمام جانم درد کرد ... ماما طرا و همرهانش قوی بود دیو ها مقاومت کرده نتوانست ... نفر اول دیو ها قوی بود گفت خیلی زیاد معذرت می خواهم معذرت می خواهم دیگر ما به آن ده نمی رویم و کار خراب را انجام نمی دهیم ماما طرا رو به دیو ها کرد گفت دیگر کار های خراب را نکنید به دیگران آزار .نرسانید جنگ را با دیو ها پایان داند گفت چیز های را که از مردم ده به زور گرفته بود دو باره پس بدهند ماما طرا سگ میمون و طاووس از دست دیو ها همه چیز ها را پس گرفتند دو باره به مردم ده بر گشتاندند مردم ده از کار ماما طرا خیلی خرسند شدند پیر مرد و پیر زن هم خیلی خوش شدند بعد از آن در بین مردم ده محبوب شد و به خوشی و خوشبختی زندگی کردند .

پایان

ترجمه فوزیه یلدا

از زبان جاپانی

ترجمه قصه کوتاه از زبان جاپانی به دری وفارسی
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۸  کلمات کلیدی:

   

 

پریشانم.....

 
 
 
 
پــــــریشــــانم در این روز هـــــای درد انگیـــز
 
دو بــار ه  شعله ور گردد تمام هستی مــا نیــز
 
دو بار ه باز گیرد مرمی وخون پاره وچـــــاقــــو
 
دو باره جوی خون جوشد در این میدان ما لبریز
 
 
دو باره باز می ترسم که آن دیــــوانه گان جنگ
 
هما ن آموخته ی دیروز کند باز اتشـــی را تیــز
 
وطندارم خمیده راه برو از حــومــه دهشـــــت
 
 همان جلاد قاتــل می برد آن گردنـــــت را نیـز
 
 دراین روز ها سیاهی مــی تند با ریشه دیروز 
 
برو در سایه خورشــــید بسوی روشنی بگریز
 
دو باره باز بال کرگـــسان پر میکــــشد اینــــجا
 
وباز چنــــگال را خونیـــــن برایــت میگشاید تیز
 
ره خورشــید را باز پرده می بنـــد د برای تــــو
 
مـبـاش غــافــل ازخواب گــران بسترت بر خــــیز

 

 

 

 

 

 مــنـــم دلــتـنـگ

 بـــــدور از این غــــم آواره گــــی کــــن

بــــــــــرون از مــاتـــــم آواره گـــی کــن

مـــنم دلتــنـگ و خستـه غــــم گــرفته

 تو اشک چشم  نـــــم آواره گــی کــــن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ملا بلستی...
ترجمه فوزیه  یلدا


 

 

از زبان جاپانی
در یک محله مرد و زن زندگی میکرد و سن هر دو رو به پیری بود هر دو اولاد نداشتند هر روز به درگاه خداوند دعا میکردند و التماس میکردند صاحب اولاد شوند . دعای شان مستجاب شد و صاحب پسر بچه یی شدند هر دو خوش شدند چه خوب شد ما صاحب بچه شدیم این پسر بچه حیلی کوچک بود قدش سه سانتی بود در قدیم جثه خورد و قد کوتاه را ( بلستی )می گفتند پدر ومادرش به خاطر کوچک بودنش ( بلستی) نام گذاشتند سالم از صحت خوبی بر خوردار بود و فکر قوی داشت زود یاد میگرفت به حافظه اش می سپرد و زیاد تر ملا بلستی میگفتند پسر به سیزده سالگی رسید برای پدر و مادرش گفت من می خواهم بروم کیوتو (یکی شهر بزرگ جاپان) پدر و مادر گفتند به کیوتو میروی ؟ما تعجب میکنیم آنجا شهر کلان و خیلی دور است ..تو بسیار خورد استی در عین حال مشکل است تنها بروی نه باید نروی در آن شهر ... پسر به پدر و مادر گفت خیر است قد من کوچک است من سیزده ساله شدم برای من زیاد مشکل نیست به خاطر من تشویش نکنید در کیوتو آدم های خوب زیاد است من کیوتو میروم یک شهر کلان است .. پدر و مادرش گفت برو خوب است بروی دانستم تو چه میکنی .. هر دو گفتند میروی برو ..مادرش گفت حالا که میروی یک سوزن میدهم و این شمشیر تو است ببر و یک کاسه چوبی خورد را داد گفت این کشتی تو است و یک دانه هاشی ( چوبک که توسط آن غذا میخورند) گفت برای حرکت دادن کشتی استفاده کن قشنگ بالای این کشتی بنشین و برو ..بلستی با پدر و مادر خدا حافظی کرد گفت من رفتم خدا حافظ ..وی چند ساعت پیاده رفت تا به دریا رسید ملا بلستی به کاسه چوبی سوار شد ازچوبک غذا خوری ( هاشی ) کار گرفت خیلی برایش خوب بود با این قایق کوچک کاسه چوبی چند روز را در بر گرفت تا به کیوتو رسید واز قایق کوچک پایین شد به شهر بزرگ کیوتو رسید و بدون خستگی و به آرامی قدم زد و به اطراف خود می دید همه جا پر ازدحام ودوکانها زیاد و عمارت های بزرگ ...وه چقدر بیرو بار ... بلستی بازار ها و عمارت ها را قدم زد در نزدیک اش یک خانه خیلی کلان بود دید نوشته بود آموزشگاه و کار آموزی برای همه .. بلستی از راه دروازه داخل خانه شد داخل خانه خیلی کلان بود و یک باغچه کلان داشت رفت به باغچه قدم زد و در پیش خانه ایستاد به آواز بلند صدا کرد ببخشید اینجا کسی هست ؟ کسی نبود ..و پسر به داخل خانه رفت و باز هم صدا کرد ببخشید کسی هست ؟صاحب خانه بیرون شد و کسی دیده نمی شود صاحب خانه گفت من کسی را نمی بینم پسر باز هم با آواز بلند صدا کرد ببخشید من هستم ملا بلستی ..صاحب خانه هر طرف نظر انداخت گفت کسی را نمی بینم بعد چپلی چوبی پاشنه چوبی بلند تر داشت بلندکرد در زیر این چپلی بچه کوچک بود تعجب کرد . بچه را بروی دستش گذاشت گفت تو کی استی ؟ پسر جواب داد من ملا بلستی هستم من آمدم بیاموزم کار کنم اگر جسم من خورد است من هر کار انجام داده میتوانم آمدم هر کاری باشد برایم بدهید من انجام میدهم صاحب خانه خندید گفت پسر جالبی استی بسیار جالب از امروز به بعد در این خانه باش دراین جا همه چیز را بیاموز و برای کار کردن آمادگی بگیر ..پسر زیاد خوش شد صاحب خانه یک دختر ده ساله داشت دختر با پسر هردو به آموزش کار پرداختند و باهم بازی کردند و پسر همه چیز را زود تر آموخت  از اعضای این خانه پسر را دوست داشتند ..
یک سال.....دو سال .....سه سال.... پسر هفده ساله شد و دختر هم خیلی زیبا و دوست داشتنی شد روزی دختر گفت هوا بسیار خوب است من می خواهم برای قدم زدن به کوه بروم صاحب خانه به پسر گفت با دخترش یک جا برود دختر با پسر یک جا در اطراف کوه رفتند در آن جا گل چیدند و خوردنی خوردند وخیلی برای شان دلچسپ و روز خوشی بود . بعد از ظهر شد دختر به پسر گفت دو باره به خانه بر میگردیم در آن ساعت دیدند آسمان تیره و تاریک شد ..گووو......گووو... صدای یک دیو بود دختر بسیار ترسید باز گووو ....گووو دختر صدایش را بلند کرد پسر در پیشروی دختر در مقابل دیو ایستاد دیو صدا زد وهه وه ..تو کیستی؟ به طرف پسر کوچک خندید وبعد به دختر نگاه کرد و دستش را گرفت بیا با من خانه برو ...دختر گفت نه نه دستم را رها کن پسر به دیو وهه ...وه وه صدا کرد دیو باز خندید و پسر را به دهانش انداخت قورت کرد پسر سوزن را مثل شمشیر به شکم دیو زد ..دیو با صدای بلند گفت شکمم درد کرد درد کرد ..با صدای بلند دیو از دهانش پسر کوچک را بیرون پرتاب کردبا درد سوزن گریه کنان به سوی کوه رفت دختر گفت هه هه بسیار خوب شد بلستی را گفت بسیار خوب کردی .... پسر گفت اوه در این جا کدام چیزش مانده چه باشد ؟ چیزی از دیو فراموش شده مانده این جا .... دولک جادو گری ....... دختر آنرا بدستش گرفت هه ..هه..این دهل کوچک جادوگری دیو مانده یادش رفته ...این چیزی است اگر اینطرف وآنطرف دور داده دهل بزنی هر چه نیت کنی و هر چه بخواهی همان میشود . دختر آنرا یک بار امتحان کرد و گفت قد بلستی کلان شود قد پسر کمی بلند شد و چند بار صدای دهل را بلند کرد و حرکت داد و قد پسر بلند شد یک بچه زیبا و قد بلند با دختر مناسب هم شدند صحت و سالم به خانه بر گشتند و صاحب خانه دید قد پسر بلند و خوب دوست داشتنی شده است خوش شد .
پسر و دختر هر دو با هم عروسی کردند پدر و مادر پیر پسر به کیوتو آمدند باهم زندگی خوشی را آغاز کردند و به آرزو های خود رسیدند .

پایان

 

 یاد آوری

در جای که ستون نوشته شده دیده نمیشود در اصل نوشته شده است بعد از بروز گاهی ستون خالی نشان میدهد ... و این چنین نوشته شده است ....از صحت خوبی برخوردار بود و فکر قوی داشت زود یاد میگرفتبه حافظه اش می سپرد و زیاد ملا بلستی می گفتند پسر به سیزده سالگی رسید برای پدر ومادرش گفت من می خواهم بروم کیوتو( یکی از شهر های بزرگ جاپان)پدر و مادر گفتندبه کیوتو میروی ؟ما تعجب میکنیم...ادا مه در خود قصه ....... از حضور دوستانی که می خوانند تا نمایان شدن خطوط  در صفحه  معذرت مرا بپذیرند ...ندانستم علت از چیست ؟

 

 

قصه ( هاچی )
ترجمه فوزیه یلدا
از زبان جاپانی
   استاد دانشگاه  بچه سگ را به همراه اش گرفته ونامش را (هاچی )گذاشته بود .
هاچی واستاد با هم بازی میکرد با هم غذا می خورد با هم حمام میکرد و با هم یک جا خواب میکرد.
استاد هر روز به دانشگاه می رفت از خانه تا به ایستگاه قطار ریل سگ را با خود می برد . استاد در قطار شیبویه ( یکی از شهر جاپان ) بالا میشد و می رفت و هاچی با صدای بلند آوو ...آوو.. میکرد ودوباره به خانه بر میگشت.. هاچی حوالی بعداز ظهر دوباره به ایستگاه قطار به پذیرایی صاحبش میرفت در آن جا منتظر می بودصاحبش از کار بر میگشت میدید هاچی منتظرش ایستاد است هاچی آوو آوو میکرد و شاد میشد سگ با صاحب خود به خانه بر میگشت ... در یکی از روز ها استاد در دانشگاه بی هوش به زمین افتاد از همان جا به بیمارستان برده شد و در بیمارستان درگذشت .هاچی به ایستگاه منتظر ماند و صاحبش بر نگشت و صاحبش دیگر نبود ..هاچی هیچ ندانست صاحبش چرا بر نمی گردد ..(هاچی )باز هم هر روز حوالی بعد از ظهر در نزدیک ایستگاه میرفت منتظر صاحبش می ایستاد قطاری که همان ساعت می رسید آوو ..آوو ..میکرد اما صاحبش را نمی دانست چرا نمی آید و تنها دو باره به خانه بر می گشت ... فصل تابستان رسید خزان شد ..زمستان هم رسید .و بهار شد باران بارید برف بارید ..باد ها ی سرد و تند وزید ...و هاچی سگ وفا دار هر روز بعداز طهر در ایستگاه به حاطر صاحبش منتطر می ماند و صاحبش بر نمی گشت....ده سال را هاچی تمام روز ها را در ایستگاه قطار سپری کرد و دو باره تنها به خانه بر گشت اما صاحبش هر گز بر نگشت .... حالا مجسمه هاچی این سگ وفادار را در نزدیکی همان ایستگاه بالای دیواری به بلندی یک متر گذاشته اند آنجا به آدرس و نشانه و وعده گاه خاص و عام تبدیل  گشته است ..
پایان
زندگی هاچی سگ از سال 1935-1923
سال زندگی استاد دانشگاه 1925-1871
 

   

ترجمه از زبان جاپانی
فوزیه یلدا الوسی
این قصه ءقدیمی جاپان است...
دریک محله یک مرد پیر و زن پیر زندگی میکردند..مرد پیر همه روز در کوه میرفت در کوه ها خانه گنجشک ها زیاد بود ..در نزد پیر مرد یک گنجشک چیون چیون چیون کنان آمد ... پیر مرد گفت وه گنجشک چقدر زیبا...
آن گنجشک را گرفت به خانه آورد مرد همه روز با گنجشک بازی میکرد با او روز هایش خوش می گذشت اما زن پیر از گنجشک بدش میامد ...
امروز هم ...مرد پیر به کوه رفت و زن پیر کالاشویی میکرد برای آهار دادن پیرهن کیمونو (لباس جاپانی) از آرد برنج آب درست کرد تا پیرهن را از چملکی بعد از شستن هموار بسازد گنجشک چیون چیون چیون کنان آمد این طرف و آن طرف بازی کرد . آب آهار را دید هه ... چیز خوب را دیدم گنجشک کمی از آن را خورد و گفت مزه دار ...مزه دار ...زن پیر به پشت سر خود دید گنجشک است هی...آب آهار را خورد ...هی گنجشک نخور پرنده بدی استی...زن پیر گنجشک را گرفت و زبانش برید گنجشک فریاد زد درد کرد زبانم درد کرد گنجشک پرید و دوباره به دامنه کوه برگشت ..
مرد به خانه بر گشت روبه زن پیر کردوگفت گنجشک کجاست؟ زن جواب داد گنجشک نیست او پرنده خیلی بد بود او آب آهار را خورده بود من زبانش را بریدم او رفت ...پیر مرد با صدای بلند فریاد کشید هی....
مرد پیر دوباره به طرف کوه رفت صدا کرد گنجشک جان گنجشک جان تو کجا رفتی؟ گنجشک نبود ..باز صدا کرد گنجشک جان گنجشک جان تو کجا استی ؟ گنجشک صدا کرد اینجا استم گنجشک آمد همان گنجشک بود ..._1_مرد پیر گفت گنجشک جان خیریت است چه گپ شد گنجشک گفت خیریت است تشکر از شما ...به پیر مرد گفت بیاید خانه من برویم پیر مرد با گنجشک به خانه او رفت به پیر مرد چای و شیرنی آورد گفت بفرمایید بخورید مرد چای و شیرینی را خورد هه..هه... مزه دار ...مرد دید در بین خانه گنجشک های زیادی وجود دارد ... واین گنجشک ها آواز خواندند رقصیدند پیر مرد گفت ها ..ها ..بسیار خوش شدم محفل جالبی بود تشکر از همه تان اوه ..نا وقت شده من دو باره به خانه بر میگردم گنجشک به نزد مرد پیر آمد دو صندق است یکی بزرگ و دیگری خورد شما صندوق کلان رادوست دارید یا صندوق خورد را ..پیر مرد گفت صندق خورد را مگیرم صندوق کلان سنگین است پیر مرد صندوق خورد را گرفت و به خانه برگشت وآن صندوق را باز کرد پر از سکه های طلا و لباس های قیمتی کیمونو (لباس محلی جاپانی) زیاد بود زن پیر آنها را دید به مرد گفت از کجا گرفتی ..قصه گنجشک را کرد ..زن گفت من هم به خانه گنجشک میروم ..زن به طرف کوه رفت و گنجشک را صدا کرد کجا استی گنجشک جان کجا استی گنجشک جان چیزی از گنجشک نشنید باز صدا کرد کجا استی گنجشک جان این بار گنجشک گفت من این جا استم اینجا استم در پیش زن پیر آمد همان گنجشک بود بیا در خانه من .. زن به خانه گنجشک رفت چای و شیرینی پیش او ماند زن پیر گفت من چای و شیرینی دوست ندارم من صندوق را دوست دارم زود تر بیار صندوق را بیاور گنجشک گفت بسیار خوب صندوق کلان را دوست داری یا صندوق خورد را ؟ زن گفت صندوق کلان را دوست دارم بگیرم _2_صندوق کلان را گرفت برداشت گفت اوم...خیلی سنگین است خیلی سنگین است چه طور ببرم خیلی سنگین نی برده نمی توانم زن پیر در همان نزدیک کوه صندوق را باز کرد وهه ...وه ..از بین صندوق جن های زیاد بیرون شد .
پا یان.

 

 

 

 

زندگی

دل مبندید رنگ سرخ و سبز باغ زندگی

میشود خاموش روزی این چراغ زندگی

لحظه های شادرا از یاد مبر از خود مران

دیده باز کردی گذشته از سراغ زندگی

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

قصه کوتاه
 تر جمه از زبان جاپانی
 فوزیه (یلدا)الوسی

 اوره شیمه تارو.، یک قصه قدیمی  جاپان است.
این جا نزدیک بحر است ( تارو) بچه جوان با مادرش زندگی می کرد..(تارو )هر روز لب بحر می رفت ماهی می گرفت ...
امروز هم (تارو) باز به لب بحر رفت و آن روز در آنجا کودک های زیاد آمده بودند با دستهءچوب کدام چیز را می زدند و او یک سنگ پشت بود .
با چوب سنگ پشت را می زدند و او گریه میکرد ...درد کرد   تمام جانم درد کرد..
 (تارو )در نزدیکی کودک ها بود برای آنها پول داد تا سنگ پشت را به تارو بدهند
 کودکان گفت خوب است می دهیم کودکان سنگ پشت را به تارو دادند سنگ پشت تشکری کرد و بعد در داخل آب رفت.
بعد از یک هفته تارو باز به لب بحر آمد .. گفت چه خوب آفتابی هوای خوب است امروز هم ماهی گرفت آز آن طرف سنگ پشت هم در نزد تارو آمد از وی خوشی کرد و گفت میان آب خیلی برایم خوش می گذرد ودلچسپ است .به تارو گفت ترا هم با خود در میان آب می برم تارو بالای سنگ پشت سوار شد و سنگ پشت داخل آب بحر رفت ...واه ..چقدر زیباست در بین آب ماهی های زیادی است ..هی میان آب چقدر قشنگ است تارو وسنگ پشت در نزدیک یک قصر رسیدند ...گفت این قصر بنام (رییوکو جو) قصر شاه است گفت چقدر زیبا است ..
تارو وسنگ پشت هر دو در داخل قصر رفتند سنگ پشت گفت دراین قصر دختر خیلی زیبا زندگی میکند تارو گفت او کی است؟ سنگ پشت گفت آن زیبا روی (هوتو هیمه) دختر شاه است....
تارو را دید خوشش آمد گفت تو تارو هستی بفرمایید ..داخل قصر شدند همه چیز مهیا بود غذا های لذیذ و نوشیدنی ها ..تارو با دختر شاه روز های خوشی را سپری میکردند برای شان خوش می گذشت می خوردند می نوشیدند ..یک هفته ...دو هفته....یک ماه ...دو ماه..یک سال ...دو سال در آن جا باهم بودند به دختر شاه هم خوش گذشت ..بعد ها صحت تارو خوب نبود دلش نمی خواست غذا بخورد تارو پیش خود گفت بمن چه شد این طور شدم رو به دختر شاه کرد و گفت من دو باره به خانه خود بر میگردم ..دختر شاه گفت هی چه شد بر میگردی تارو گفت به خاطر مادرم تنهاست خو این طور است خوب است بروید دختر شاه یک صندوق کوچک برایش تحفه داد تارو از وی تشکری کرد و تحفه را از وی گرفت دختر شاه با او خداحافظی کرد ..تارو به پشت سنگ پشت سوار شد تا به نزدیک خانه تارو رسید وتارو با او خدا حافظی کرد..خدا حافظ...سنگ پشت دو باره به قصر بر گشت .
تارو در جای که خانه اش بود بر گشت مگر خانه اش نیست ..اوه خانه من در این جا نیست مرد پیری در نزدیکی اش بود به او گفت من دراین جا خانه داشتم مادرم زندگی می کرد حالا نیست مادرم هم نیست خانه من در کجاست؟مادرم کجاست ؟ مرد پیر گفت نمی دانم یک صد سال پیش در همین جا خانه یی بود وحالا نیست .
تارو گفت اوه...یک صد شد سال پیش؟
 من یکصد سال در قصر دختر شاه (رییوکوجو)؟
 او بعد از صد سال بر گشته بود نه مادرش بود ونه خانه اش..
وتارو هم در زندگی اش هیچ چیزی نداشت ..وخودش تنها ماند و همان صندقچه کوچک .صندوقچه زیبا که دختر شاه برایش داده بود فکر کرد در بین این صندقچه چه خواهد بود تارو صندقچه را باز کرد از بین صندوق دود سفید  از داخل صندقچه بیرون شد .وبالا رفت...
حالا تارو جوان نیست مو هایش سفید گشته و خودش پیر شده بعد از آن روز به جای نامعلومی رفت کسی ندانست کجا رفت ...
پایان.

 

 

 

کونگل سیسی....

تورنه گیل ساچگیل نورینگ نی تون کیچـــــمگه یولدزیــــم
 
بولسه کاشکی سیندن آلسه یاغــــدولیک نی کنــــدوزیم
 
 یــول گا یـــــولانمایدی کونگلوم سیــن سیز اوتمایدی گوزل
 
 سین نورینگ دن آچلر اول پـــــرده تارتـــــیل گن کوزیـــــم
 
 یلغوز اوتکازدیم حــــزین لیـــــکده قـرا کــــــون قیـــــغولـــر
 
 بولسنگ ایردی مینـــگه همدم بولسنگ ایردی یلغـــــــزیم
 
 یخشی کونلر کیتی سـیــــن ســیز یاغـــــدو کونلرکیلمادی
 
 کیلسه ایردی قیـــــته دن کیتــــگن یـــــوقاتلــــگن روزیـــم
 
 یوخلب هرکون کیلماسنگ جان بیرمه سنگ کونگلومه سین
 
 یلغــــوز اوشـــبو غــــــم ارا درد و الــــــم تــــارتـــــر اوزیــم 
 
اوخله گن کونگلوم دن اویغــــانـدی سرودیم سیسـلریــم
 
سیندریب اوشبو سکوتیم نی شکوه بیردی ســــــوزیــم

 

 

 

 

 

بیاد مادرم ...
رفتی تو مادرم دل من از تو دور شد
 
دلتنگ دیدنت چفدر غصه زور شد
 
 من روز ها به خاطره هایت گریستم 
 
در قلب من به جای تو اندوه عبور شد
 
با تو بهار میشدم و می شکست غمم
 
بی تو تمام لحظهء شادم ترور شد
 
سر شار و بی هراس من از بودن تو بود
 
رفتی تمام غصه ،شب من ظهور شد
 
 مادر برای زندگی ام رهنما بودی
 
رفتی و جای وخانه تو خاک گور شد
 
خورشید تابناک حهانم تو مادرم
 
آن پرورش پاک تو حالا غرور شد

 

 

 

 

 

 

 

                    حــادثــه غـم انـگـیز ارگوی بدخشان

 

بدخـــشـان سـر زمـیـن  خــوب زیبــا

تــــــو جــای لا جـــورد شــهـر رویــــا

هـمـیـشه شهـر ه پامیـــر و نگـیــنت

هـمـیـشـه لـعـل زیـبـایـی جـبـــینـت

بــه غـارت لاجورد ات بـــــرده بـــــودند

  تمام لعل و  گرد ات برده  بـــــودنـــد

بــه تـنـگ آمــد  مگـــــر آن سـیــنه تــو

بـه هم   بشــــکست  دل آیـیـنـه تــــو

 به غم پیـــــوست  همه رنــگ نــهانــت

هــو یــدا شــــــــد ترا  جـنــگ نـهـانــت

 چه شد آن  اســـتوار شـــانــه هــایـــت

بــه هــم لــــرزیــد ز بــار شـانه هـایــت

شــکـسـت از هــم دل و هــم بـاور تو

بـه خــاک گـــم شــد تــمام گـوهــر تو

غـمت بی حـد فــزون شد ای بدخشان

فـغان هـایـت بـیرون شـــد ای بـدخشان

بــه(ارگو ) زنــدگـی نــــی خانــه مـانـده

نـه آبـادی نـــه از آشـــــیانه مــانــــده

زنـی بــا گـریــه  هـایــش نوحه مـیـداد

چـه شــد این زنــدگـانــی  گشته بر باد

تــمـام قـریــه افتــــــاد  زیــر خــــاک ات

اهـالـی  مانده  بی داد  زیــر خــــــاک ات

کـسـی آیــا کــه دســتــت تا بـگیـــرد

کــی آیــد آن ســـراغــت را بـگــــیــرد

هــزاران خــلق ده زیـر زمـیـــن شــــد

هـمـه بــاز مــانــده در گـیر زمـین شــد

بــه ارگــو ایــن بـیــانــم مــی فـرســتم

تــسـلـیت ز جــانـــــم مـــی فــرســتم

 

 

 

 

 

 

 

 
ترجمه / فوزیه( یلدا )

قصه کوتاه از زبان جاپانی

در باره سال نو...

دریک شهر کوچک مرد و زن پیر با هم زندگی میکردند . سال نو (اووشوگدستسو )
فرا سیده بود هر دو پول نداشتند زن رو به سوی مرد پیر کرد و گفت روز اول سال
است باید یک غذای لذیذ باهم بخوریم و سال نو را به خوشی بگذرانیم مردپیر گفت
همین طور است باید غذای لذیذ بخوریم برای این که پول نداریم باید چند دانه
چتری (کلاه مخصوص چوبی) بسازیم و بفروشیم و ...به پول آن یک غذای خوب و با
نوشیدنی بخریم وبخوریم .هردو زن و مرد پیر پنج دانه چتری ساختند مرد پیر چتری ها را به شهر برد
برف هم می بارید یک ساعت ازین طرف و آن طرف شهر گشت .در آن نزدیکی ها شش مجسمه
های از سنگ ساخته شده قرار داشت پیر مرد در نزد این مجسمه های سنگی ایستاد و گفت به هر
یک تان احترام دارم دوست تان دارم پیر مرد دوباره به راه شد در شهر دوکانهای زیاد وجود داشت و
بیروبار بود .با آواز بلند صدا میکرد ..چتری...چتری ..چتری نمی خرید ....باز هم صدا میکرد چتری نمی
خرید ..باز صدا کرد چتری بخرید..من به سال نو غذای مزه دار بخورم ونوشیدنی هم بتوانم بخرم اما
کسی چتری را نمی خرید روز تمام شد و بعد از ظهور پیر مرد با پنج دانه چتری به پشت اش بخانه بر
گشت روز دوم برف هم زیاد می بارید خیلی هوا سرد بود وباد تند به شدت می وزید پیر مرد در بین
برفها قدم می زد راه می رفت باز هم در نزدیک بت های سنگی آمد و ایستاد شد .گفت اوه تمام سر
و روی وبدن بت ها را برف پوشانده هوا هم خیلی سرد است به همین خاطر چتری ها را برای شان
میدهم پیر مرد چتری ها را از پشت اش پایین کرد چتری ها را یک یک دانه به سر هر یک آن پوشاند
وبرای یک آن چتری کمبودی کرد با خود فکر کرد این پنج دانه چتری و شش بت سنگی چطور کنم .
پیر مرد گفت خوب کلاه خودم را بالای سر آن یکی می پوشانم پیر مرد بالای سر آن گذاشت وگفت
این خوب شد خیلی خوب شد پیر مرد خندید و به خانه بر گشت صدا کرد من به خانه آمدم زن پیر
صدا کرد بخیر آمدی مگر بالای سرت خیلی برف باریده زیاد سرد شده ..پیر مرد گفت امروز هم چتری
ها را هیچ کس نخرید ازین سبب ما غذای لذیذ را نمی توانیم بخوریم زن پرسید چتری ها را چه کردی ؟

گفت بر سر و تن شش بت سنگی (اووجو شمه )برف زیاد باریده بود همه را بر سر آنها پوشاندم
گفتم ضرور است بر سر آنها بپوشانم زن و مرد پیر باهم لبخند زدند وخندیدند .

پیرمرد و زن هر دو زود تر از شب های دیگر خواب کردند شب خاموش و آرام بود ..

یوش یوش ....

دو باره یوش یوش ..

مرد و زن پیر با شنیدن این صدا از خواب بیدار شدند ..

چه می شنویم ؟

این صدای کی است ؟کی خواهد بود ؟

باز هم

یوش یوش صدا آمد ...

و بعد صدا آمد به گوش مرد پیر...بابه از شما تشکر میکنم از چتری ها ..

باز هم یوش یوش...

یوش یوش...

بابه مهربان خانه ات کجاست ؟

یوش یوش..

وآن صدا در نزدیک خانه مرد وزن پیر نزدیک شد و در آن جا توقف کرد .

بیاید بیاید ...صدای بلند بود ..

مرد و زن پیر دروازه را باز کردند .

اوه ..

درآنجا خوردنی ها ونوشیدنی ها ی زیاد گذاشته شده و همه جا روشن سال نو (اووشوگدستسو )بر
پا شده است ..

وآنطرف شش بت سنگی (جووزو سمه) از دور دیده میشود بر سر شان همان چتر ی ها دیده می
شد .
مرد پیر و زن پیر هر دو بار بارسر خود را پایین آورده تعظیم کردند
از شما متشکریم از شما متشکریم
سال نو (اوو شو گدستسو ) برای مرد پیر و زن پیر با غذا ها و چراغانی شهر خیلی ها خوش گذشت
واین سال نو برایشان یک سال فراموش ناشدنی وجالب بود .
پا یان.

میهن و جنگ
ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٦  کلمات کلیدی:
 
 
مــانــدم
 
ماندم ز کاروان درین پیــچ وتـــاب تنـــگ

 
زین کوچه های خسـته دنیـــای پر ز رنگ

 
دی سر به سنگ ناله زدم بس گریسـتم

 
گفتم چگــونه سر بدر آرم ز بار جنـــــــگ
 
 
 
آنـــه یــورتــیم
 
 
 
 آنـــه یـــورت سـیــنـــدن اوزاغ امــــا اوزلــمـــس کـونـگـولــیـم  
  
سین قویـاشیـم ساچـمـه سنگ نـوریـاغـدوبـولـمـس کونگولیم
 
گلرینـــــگ باغــــینگ بهارینــــگ دل غه فرحــــت بیــــرگوچی
 
 کولمـــسه گلغـنـــــچه لـر دنـیـام ده کولـمـس کـونـگولـیـــــم
 
سین سیــز اوتـمـایـدی قــراریــم سین ســیــز ایــامــیم ســاوغ
 
هر مـشـقــت سـیــن بـلـن بـار خــســتـه بولمــــس کونگولیم
 
یـلـغــوز یـلـغـوز اولــتریــب تــــوردیــــم سـکـوتـیـم سین ما دی
 
سـین شـکـوه لــیک ارمــغـان گـل بـاغــده سـولـمس کونگولیم
 
تــفــراغـیـم یــورتـــیــم مـــنـی بــخـتیــم نـشـانـی سـن گوزل
 
اولــسـمـــم قــویــنـگــده اوزدردیــــم نی بـیـلـمــس کـونگولــیم
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
  
 
نورزوینگ کیلور....
 
کــیلســنـگ بهـــار تــازه بــولـــــوب گـل لـــــر آچـــیلـور
 
بـــاغ لــر هـــواسـی سبــزه بــولــوب شـبـنـم آسـیلـور
 
کـیـلـسـنـگ بـهـار بـولـسـه گـــــوزل نــوروزیــنـگ بـلـن
 
فــرحــت بــیرر جــهــانده یــنــه کــوکـلــمــیــنگ کــیلور
 
 
 
 
 
 
گل مرسل

 
 
 
عـــطـر شـب بو  و اقیقا گل خوشــــبو تر است

 
 گل مـرسل ز مــیــــــان هـــمه گـل بهتر اســــت 

 
دل ببر شاد در آن صــــحــــن پتــــــونی وگــــلاب

 
 وقـــتی آن مست کند بو ی بهـــــــارسـحر است
 
نــوروز
  
با حمـــــل نــــــو روز را آغــــــــــاز کــــــن
 
 ســـــــوی گلبــــاغ ها دلــــــــــت را باز گن
 
بــــــال بـــر کـــــش آســــمـان سـبز وپــاک
 
با قنـــــاریـــــــی بهــــــار پــــــر واز کــــــن
 
 
 
 
نـوروزیـنگ بلن
 
 
کــیلســنـگ بهـــار تــازه بــولـــــوب گـل لـــــر آچـــیلـور

بـــاغ لــر هـــواسـی سبــزه بــولــوب شـبـنـم آسـیلـور
کـیـلـسـنـگ بـهـار بـولـسـه گـــــوزل نــوروزیــنـگ بـلـن
فــرحــت بــیرر جــهــانده یــنــه کــوکـلــمــیـــنگ کــیلور 
 
 
 
بــهار است 
 
نــم بــاران بروی ســـــبزه زار اســـــت
 
 لب غــنـچه بــه خـنـده انــتظار است
 
 پــرســتو  شــاد وشاد  آواز میـــــــــداد
 
بــهار آمــد برقصید هــــی بــهــار است  
 
 
 مـیـهـن  و  جنگ 
 
 
  
بــــه وحـــشــت خـــانـــه ،مـیــمـانــی تـو میـهـن
 
 زدهـــشـت ها پــریشــــــانی تــــــو مــــــیـهـن  
 
 نــشــد پــایــــا ن الـمـنـاک قــــصـــه هـــایـــــت
 
بـــــه ظــلـمــــت درگــــریـبـــــــانـی تـو مــیــهـن
 
پـــــــــر پـــــــــرواز راه ات بــســتـه کــــــــردنـــد
 
اسـیــر مـــــانـــده و حــــیـــرانــــی تـــــو مـــیهن
 
بـــــه ظــلــمت خــانه ،خـــورشــیدی نـرخــشــیــد
 
پـــوشــیــدی ابــر ظـــلــمانــــی تــــــــو مـیهــن
 
نـــشــد کــم جـــنگ و چـــشــم کـــیــنه تــــوزی
  
 دریـــــــغ خــاک شــهـیـــدانــــی تـــــو مــیـــهـن
 
دریـــــــــن قـــــــرن و در یـــــــن راه تــــــرقـــی
 
عــقــب مــــانـــــدی ز دورانــــی تــــــو مـــیـهـن
 
جــهـــــــا لـــت ســـوخــت هســت و بود مـا را
 
بـــه روشــــن راه بــی بـــانـــی تـــــو میـــهــن
 
حـــزیـــــن افـــتــاده یی در  کــام ظــلــمـــــت
 
گـــروگــان دســـت هـــر جـــانـــی تــو مـیـهـن
 
بیـــــافــــــروز  صــلح را  تــــا صــلـح بــاشــــــد
 
بـه خــاکــم نـــور بر افـــشــانــی تــو مـیـهـــــن
 
 
 

آوا های بهاری
ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٦  کلمات کلیدی:

 

 

 

                                                       

 

 

 

 

رفتی تو مادر

 

بـــــر داغ دلــــم داغ زدی  رفتــــی تو مادر

امــــــــــروز به خا ک ابــــــدی استی تو مادر

تو مهــــــــر خود از  دامن فرزند  گســستی

 رفتی  و به  خاک ابدی خــــفـــــتــــی تو مادر

 

 

 

 

 

 

طـــــرح

 

مــــن امـــشــب  یــــک ســـــرود ویـــــژ ه  دارم

ز احســـــاس چـــــشـــمـــــه رود ویـــــژ ه  دارم

  ســــــــــرود  خــــــــوب و  رویا  و دل انگیــــــــز

غــــــــــــــزل بــــــــــــر تـــــو درود ویـــــژه  دارم

 

 

 

 

 

 

بـــــرای ( بــــهــار )

 

اجــــــل دســــت ســـیـــاهـــت را کــشـــیـــدی

بــــهـــار نـــــو جـــــوان را دانـــــــه چـــــــیــــدی

گـــــــرفــــــتـــــی غــــنــــچـــه شـــاداب گــل را

جــــفــا کــــــردی ازیـــــــن دنـــــیـــــا بــــر یـــدی

 

 

 

 

 

 

 

ویــــــران

مـــــن ایــــــنــــجــــایک جـــــــزیــــــره مانده حیران

 نـــــــدارم آغــــــــــو ـش   فصــــــــــــــــل  بـــهـــاران

درم   بــــــســتــه و  تـــنــهــــــــــــایی گـــــرفـــــتـــه

 هـــــــوای  خـــــــــســـتــه دل را کـــــــــرده ویـــــــران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مـــو ها یت

 

گــــه بـــر پـــیــشانی ات  رقصد سیه گون دانه مـو هایـت

گــهــی شـــب گـــون بتابـــد  تــار تــار شـانــــه مـــو هایت

گــــه پـــهـــلو می زنـــد چـــو سـبزهء باد خــــورده در باغی

گــــهـــی کـــرده  مـــرا  دیـــوانــــه آن دیــــوانــــه مــو هایت

 

 

 

 

 

 

 

اند وه

 

دلا در غــــــم اگــــــــر افــــــتــــاده بـــــا شــــــی

جــهـــا نـــــت را بــــــه  انــــدوه داده بـــــاشــــی

بــــــــــرو در  خـــــود  فــــــرو رو گـــوشـــــه غــم

کــــــــه تو از بـــــــطـــن داغــــــی زاده باشــــــی

 

 

 

 

 

 

 

 

بــــهــــار  پـــــر پـــــر شد

 

دریـــــن فصـــل بــهــــار  دخـــــتـــر بـــهـــــار بــا وقــــــاری رفــــــت

جـــــوان شـــاد خـــــوش خـــــوی از مــیـــا ن گـــلـعــــذاری رفـــــت

بـــهــار جـــویــنــده دخــتــر هــر قـــد م بـــا عــلــم و دانـــــش بــــود

دریــــغــــا درد داغ اش ســــوخـــــت مـــــا را غـــمــگـساری رفـــــت

نـــگـــا هــــش گــــرم و  ز یــبـــا رنــگ لــبـخـــنـد ش بـــهــاری بـــود

صــــفـــای قــلــب پــــا ک و یــک گــلـــی از شــــا خســاری رفـــــت

لــبـــــــان ســـر خ لـــبــخــــــند ش گـــــل بــــاغ انـــــــــاری داشـــت

گشــــــاده روی زیـــــبـــــــا آن گـــــل ســـــــر خ ا نــــــاری رفـــــــــت

دلـــش از چـــــلـــچــراغ نـــــور  مــــی تــــابــــیـــد مـــــی رخــــشـید

جــهـــانــش یــــک بـــهــار عـــشــق و ارمـــــان دو سـتــداری رفـــــت

صـــــدا یـــش مـــهــربــــان و پــــاک هــــــم رنـــــگ قـــنــــاری هــــــا

  چــــه زودپــــر پــــر شـــد و از دیـــــده هــــا آنـــسـو کــنــاری رفــــت

ســـــرا پــــــای وجــــــو دش  غــــنــچــــه ســـرخ جـــــوانــــی بــــود

گـــل ســـــر تــــــاج عـــشـــق و زنـــــد گــــی و اســـتـــو اری رفـــت

بــــهــار رفـــت و مــسـافــــر شــد دلـــش را از جــهـــان بــگســسـت

بــــهـــــار رخــــت ســفـــر تــــنـــهـــا رو ســــــو ی دیـــــــاری رفـــــت


آوا های بهاری
ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱  کلمات کلیدی:

 بدانیم

 

بــــخــشــکد هــــرزه خــــار بـــــنـــدگـــــــی ها

بــــبــو یـــــم عــــــطــــر شـــــاد زنـــــــد گـــی را

بـــــیـــــار نــــــــــو ر ســــــــعــــادت  در زمـــــانـــــه

 به شــــادی پــــــر زنــــــــــــم بـــــالـــــندگــــی را

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نـــــجـــوا 

 

 بـــــــیــــــا  دل ز ین  جـــــزیـــــره  دل بــــگـــــــریم

بـــــمــــــــــردم زیــــــن حــــضــــیــره  دل  بـــــگریم

 کسـی نیــــست بشــــــــــــنود  نــــجـــوا ی دل را

 از یـــــــن انــــــدوه جـــــــــــــزیره دل بـــــگـــریــــم

 

 

 

 

 

 

مــــــــز ن بــــاران

 

 درایــــــن وادی  غــــمـــم بــــشــگــفـتــــنی شــــد

 ســـخـــن از درد وداغــــــــم   گـــــــفـــتــنی شــــــد

مــــــــز ن بــــــــــاران بــــــــه درب شـــــیـــشــــه من

 از یـــــن خـــــانــــــه  هـــــوایـــــم رفــــــتــنی شــــد

 

 

 

 

 

 

برای هم زبانان فرا رسیدن سال نو را با آرزوهای نو  با شعر و سرود های تازه  با پرداخت ها و با افکار نوین  آرزو می برم  پیروز کامگار باشید ...

                                                              

                                                      غــــم 

 

بهـــــــــار آمــــــد دل شـــــــیـــدایـــــی دارم

ســــــکوت و غــــصـــــهء پــــــیــــــدایی دارم

دلــــم دلـــگــــیر و دلــگـــــیر اســت دلـگیــر

غـــــم ســـــر کــــــرده آوا هــــایــــــی دارم

 

 

 

پر زریــــــن غـــچـــی بــاز بـــر گــشـت

قــنــاری  با شــــعــــــف  آوازبـــر گشت

دو بــار ه بــر نـــگـــردد رفــــته عـــمــری

بــــهــار رفـــتــه بــا اعـــجــاز بـــر گــشت

 

 

فــــر یـــاد باشـــم

درون شـــــب دل  فـــریـــاد باشــــــــــــم

ز بــــنـــد  تــــیــرگـــــــی آزاد بـــــا شــــم

بــبــــــاران زنــــدگــی  امــــیـــــــد  واری

ســــرود یـــــک بـــهــار شــــاد باشــــــم

 


پرستویی نیامد
ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٦  کلمات کلیدی:

 

 

 

 

برادر رفتــــی دلـــــها گـــــــریه دارد

دل پـــــر  غــصــــه دردا گـریــــه دارد

چـــــه میــشــد مــــــردن آدم نمیبود

تــو رفـــــتی دیـــده بــــا مـــــا گریه دارد

 

    

 

 

 

دوبــاره نــــم  گــــر فــــت چـــــشـــمان غـــم را

دوبـــــــاره دل گـــرفـــــــــــت   داغ   و الــــــم را

ز جـــــــمــــع رفــــــــتــــگان  یــــــکــــی بــــرادر

قــــــبــــول حــــــق نـــمــــود آن عـــــمـــرکم را

 

 

شــب تنهایی

 

 شــــب غـــم شـــــاهــدی تــــو مـــــا تــــــمــم را

هـــــویـــــــدا کـــــردى اشــــــک تــــــر غــــــمـم را

نـــــکــــردی ســـــاز گـــــاری ای زمـــــــانـــــــــــه

نـــــخشــکــا نــــــدی غـــــم   چشم نــــــمم را

 

 

 

 

 

 

                             پــرسـتویـی  نیامد 

 

زدم خیـــــمه ویار گـــــویــــی نــــیــامـــد

نـــوا پــــرداز ســـخــن جــــویـــی نیــــامد

بــمــن بــنــوشــت نمی آیــم گلــــســتان

بــهــار آمـــد پــــرســـتـویــــی نــیــامـــــد

 

 


دوبیتی آتش آیی
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٠  کلمات کلیدی:

 

 

آهـــــم گرفــته

 

 

شبــــــم  دلگــــیـر هـــوایــم غــم گــرفــتــه

ز اشــکـــی  دامــــــنـــم را نــم گــرفـــتــــه

 بــه دور مــــا ه کـــشــیــده حـــلـــقـــه غـــم

گـــریـــبـــان شـــبـــم آهـــــــــم گـــرفـــتـــه

 

 

 

 

 

 

آزاده میـــهن

 

مـــــن  و  با هـــــــم  تـــبارم زاده میـــــــــهــن

 ز بـــیــداد  تـــا  به خــــون افــتــاده مــیــهــن

 خــــراب و خســــته گـــردیـــد مردمــــــانــــم

بـمــــــیـــرد دشــــمـــنــت آزاده مـــــیــهــــن

 

 

 

 

 

 

 

زخـمی دل

 

شــــب  گریـــــــه گریبانــــــت نشیـــــــنم

 جــــبـــین خــــستــه  غم ها یم بــچـیـــنـم

چــو دارم نـــــالـــه هـــای آســـــــما نــــی

کــــبـود و زخــــــمــــی ســـــرد زمــــیـــنم

 

 

 

 

 

 

 

 

آتــــــش آیی

 

 

تو با  عشــــق و شـــــــــرار و آتــــــش آیـــــــــی

 دل عصــــــیـان   کــــشــــیده ســــر کــــــش آیی

مــــــرا بـــــلعـــــــــید ســـــونامـــــــی در اینـــــجا

تو مـــــــوج  ســــر  رســـــیده کـــــش کـــــش آیی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                              در  باغ تو      

 

درباغ تـــــــو یار خیــــــمــــه و چـــادر بــــزنم

در خـــانـــــه تـــــــو  بیــــــایم  و در بـــــــزنم

مـــــن در بـــــزنــــم نــباشــــی در خانه خود

فـــر یـــــاد  کــــــنم بـــه سیــــــنه اخگر بزنم


 
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٠  کلمات کلیدی:


← صفحه بعد
 
 
 
 
**

مترجم سایت

مترجم سایت

مترجم سایت

مترجم سایت