قصه های کوتاه ترجمه شده از زبان جاپانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 من و دل

 

خنــده  از کنج لبم  رفته کنار از من ودل

شبم آکنده زغم  رفتــــه قرار از من ودل

 بس که تنها شده ام کوچه آلوده به غم

نه خـــدا پـرسد و نی آیینه دار از من ودل

 

 

 
 
 
  

هوای تازه

با عطـــر بهار جهان ما تازه شــــده

با شبــــنم تر بما هــــــوا تازه شده

با چــلچله با نـــــــوا و باســـــاز بهار

دنــــیای نیـــــــــاز و راز ها تازه شده

 

  

 

 

 

 

 

مسافر

 

به میــهن بر نگرد نســـــــل مهاجر

بمان هر جا که هستی یک مسافر

مرو آنجا که وحشـــــت خانه کرده

بنوش غربـــت بمان تنـــــها و صابر

 

 

 

 

مرگ

مرگ هم نزدک است

مرگ در حوالی من قدم می زند

مرگ ساده آمد

ساده با دستانش تنگ گرفت

تنها سکوت می کنم ...

غریب تر

بی وطن تر

حیران و رها شده از گردنه زندگی

باشد باشد

همین رنج تنها بودن را در جزیره غربت

به اندازه یک آسمان بدوش بکشم

راهی غربت دیگری

سکوت دیگر

تنها تر و صبور تر

نقاب خاک را بر چهره بکشم

 

 

 

 

 

 

 

یـــــافــــتی

 

با تار  نگه راز دلـــــــــی را با فــــتی

این گم شده را سراغ نمودی یا فــتی

آییــــــنه گرفتــــی رو به روی دل من

رخشنده بهار همــــد لی پر تا فـــتی

 

 

نـــد هــد

روز ها ی سیاه شـــــــاد ما نــــــی نـد هــــد

    از حـــلقــه غـــم بد و ر بـمــــــا نــــی ند هــد    

                آن روز خوشت همیــن که امـــــروز گذ شت
 
                  فـــردا که نه بخـــت زنــــد گانــــی نــد هد

 

 

 

 

 

   باید بروم 

زیـــن غــمــزدهء دیــــــار بـــایـــد بـــروم 

بـــا هــــمـره رود بــــار بـــایــــد بــــروم 

دلـــتـــنگ هـــوای شـــادم وافــــســردم 

از خــانــهء غــــم کـــنــار بــــایـــد بـــــروم

 

 

 

 

   مـــا گـمـشـده

 مــــاگــمــشــدهءخــــاک  دیـــــاردیـــگـــــریــــــم

یـــــک خـــــســتــه بـــدســــت روزگــاردیـــگریــم

 پــــا بـــــســتــه و دل شــــکـــسـتـه وامانده زخود

  یــــــک درد بـــدوش هــــم کـنــاردیــــگــــــــریـــــم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                  دو برگ

 

ازایـــن جـــا عــنـــدلـیــبــان خـسـتـه رفـــتــند

پــــــر ســـتــو ی بــهــاران خـــســته رفـــتـند

خـــزان رنــــــگ تـــــر بـــــــاغ را شــــکــــتــه

دو بـــــرگ زرد حــــیـــــران خــــــســته رفتــند

 

 

 

 

 

    ترجمه از زبان جاپانی به زبان دری

قصه کوتاه

دختر که با زبان آشنا شد..

دختری در یک تعمیر بزرگ در آن خانه های کلان زیاد داشت زندگی می کرد در هر اطاق اش همه چیز وجود داشت ..تلویزیون ، پیانو کتاب های تصویری همه چیز بود و گودی هم داشت  یک چیز نبود (هم زبان) او زبان را نمی دانست .

دختر زبان را نمی داند از این سبب او لبخند نمی زند و نمی خندد. در خانه که او زندگی میکند پدرش و مادرش هم باهم هستند ..اما دختر همیشه تنها است و تنها می نیشند . از خانه پهلویش صدای غالمغال پدر صدای مادر و باز و بسته شدن دروازه او را اذیت میکرد  دختر  با مادرش به خانه دیگری رفتند   در آن خانه  زندگی را شروع کردند اپارتمان بسیار کهنه و قدیمی  است  در آن جا هیچ چیز ندارند .

دختر همه روز ها را پشت کلکین نشسته و بیرون را تماشا میکند  عابرین را می بیِند عده یی با بایسکل و یا با موتر سیکلت و رفت و آمد  پیر زن پیر مرد  اطفال و گربه  همه آنها را از پشت کلکین تماشا می کند .هر روز می بیند یک پسر بچه بسیار هوشیار و چالاک به طرف مکتب میرود  دستش را بلند میکند برایش سلام میدهد . اما دختر هیچ حرف نمی زند .. روز ی از روز ها پسر بچه  یک شاخه  گل را به دختر داد گفت این را بگیر  دختر آن را گرفت  در خانه کهنه دختر هیچ چیزی به جز از این گل کوچک  وجود نداشت دختر به زبان  آن بچه گفت تشکر میکنم از تو ... دختر اولین بار یک جمله زبان را آموخت.

پا یان

 

 

 

 

 

 

 

از زبان جا پانی به دری

آفتاب وباد ....

باد و آفتاب  باهم گفتگو کردند ..

باد گفت ...

من نسبت به تو قوی هستم ..

آفتاب گفت...

من قوی استم  زیاد قوی تر از تو ...

مرد از راه آمد ...

باد گفت من  قوی  تر استم ..

باد وزید ...

پیوتس  پیوتس ......صدای باد 

 پیراهن مرد  در برابر باد از جانش بیرون شد .

 رخ آفتاب از پشت ابر بیرون شد..

باز هم باد زیاد قوی تر وزید ....

پیو تس ...پیوتس ....

مرد گفت

اوه خنک شد بسیار خنک ..

باد باز هم قوی تر وزید ...

پیوتس ....پیوتس

وه خنک  زیاد خنک است ..

 بعد

باد خسته شد آرام تر وزید ..

 آفتاب گفت .....

نوبت من است ...

رخ آفتاب از پشت ابر کمی  زیاد تر بیرون شد ..

مرد گفت ...

هه گرم شد ..گرمی کردم ..

باز هم  رخ آفتاب از پشت ابر زیاد تر بیرون برآمد ..

وه زیاد گرمی است نه ...

آفتاب از پشت ابر کاملن بیرون شد

مرد گفت ...

وای گرمی سوزنده زیاد گرم است

مرد لباس اش را از جانش کشید ..

 آفتاب گفت ...

   آقای باد ! من زیاد قوی هستم نسبت به  تو ...

فهمیدی یا نه ...

باد    (.................)

آفتاب خندید .....

هه هه هه هه هه ...

پا یان

 

 

 

 

تــــــو بــاشــــی

 

میـــــان مــــوج دو ســاحــل تــــــو بـــاشــی

فـــــر ار از غـــصــه هـــای دل تــــــو بـــــاشـی

در  ایـــن جـــــا دل شـکــسـته از غـــــریـــبـی

بــــه  ایـــن  ویــــرانـــگــی ام پـل تــو بــاشــی

 

 

 

 

 

 

 

قصه کوتاه از زبان جاپانی به دری وفارسی

ترجمه فوزیه یلدا

 

حیوان فیل

1- تابستان سال 1924 است ... از باغ وحش هندوستان بچه از یک حیوان را توسط کشتی به جاپان آوردند این حیوان فیل هشت ساله بود . ( اویو ) نام جایی است در جاپان ...

در باغ وحش اویو با یک نگهبان بنام (شینچو ) با همراه این فیل بود آورده شد شینچو به فیل گفت از آمدنت خوشحال هستم از وی تشکری کرد اولین شب در این باغ وحش خواب کرد ...صبح شد ( شینچو )نگهبان برای فیل صبح بخیر گفت فیل از خواب بیدار شد .

2 - شینچو هنر ها و حرکات مختلف را به فیل بار اول یاد داد ایستاد شو .. ایستاد شد  کیله برایش داد و بعد یاد داد بنشین فیل نشست نگهبان برایش کچالو داد به همین ترتیب هنر های مختلف را به فیل یاد داد فیل بسیار هوشیار و لایق بود همه حرکات را بسیار خو ب انجام داد .

3 - بهار سال 1925 است فصل گلها و زیبایی هاست تعداد زیاد اطفال در باغ وحش آمده اند وفیل به اطفال با حرکات مختلف هنر خو درا به نمایش گذاشت اطفال گفت وه بسیار عالی واقعن زیبا ست اطفال فیل را دو ست داشتند حرکات را که انجام میداد دوست داشتنی و تماشایی بود فیل هم اطفال را دوست داشت و نگهبان هم اطفال را دوست داشت .

4 - زمستان سال 1940 است . زمستان بسیار سرد است پای فیل زخم شده دردش بسیار زیاد است ازین سبب چیزی نمی خورد و چیزی نمی نوشد . شینچو داکتر را آورده داکتر خواست پای فیل را پیچکاری کند اما سوزن به پوست فیل داخل نشد بار دیگر پیچکاری کرد سوزن باز هم به پایش داخل نشد ... داکتر چیزی نگفت و رفت شسینچو به پای فیل یخ را گذاشت و بالایش یک کمپل انداخت آن شب شینچو در پهلوی فیل خواب کرد شب بسیار سرد بود شینچو ریزیش کرد صبح روز بعد  مدیر باغ وحش به خانه شینچو آمد دید وگفت شما راسر ما گرفته ....

او گفت بلی ..

من این را آوردم بخورید ..

خرمالو است؟

خرمالو ؟

بلی خرمالو ..برای صحت خیلی خوب است .

خو.. خرمالو برای صحت خوب است؟

خو دیگه خرمالوست نی....

شینچو باز هم خرمالو زیاد خرید و جوس خرمالو درست کرد .

به فیل که پایش زخم بود داد همه را نوشید .

شینچو بسیار زیاد خوش شد .

بعد از آن هر روز هر روز جوس خرمالو را درست کرد و به فیل داد .

5 - بهار سال 1941 گلهای بهاری باز هم زیبایی داشت پای فیل خوب شد حالا پای فیل زخم نیست فیل هم شینچو را نسبت به سابق خیلی زیاد دوست دارد .

6 - هشت صبح ماه دوازده ( دسمبر ) 1941 است صبح سرد است کار مندان باغ وحش در روز نامه خواندند با هم صحبت کردند جنگ است جنگ است خبر ها را از رادیو هم شنیدند جنگ بین امریکا و جا پان شروع شده است .

7 - زمستان سال 1942 - پدر ها با اطفال خود بسیار زیاد در باغ وحش آمدند بخاطر که جنگ شروع شده پدر ها با اطفال خود در سمت شمال باغ وحش هستند در آن جا با فیل عکس یاد گاری گرفتند .

8 - بهار سال 1943 است اکثر پدران که در جنگ کشته شد ند ..... نامه ای از جانب مدیر باغ وحش برای اطفال که پدران شان کشته شده اند ارسال کرد و نوشته بود روز سوم ماه اپریل در باغ بیایید .... بچه ها نامه را خواندند به آن تاریخ چهار صد نفر از بچه ها به باغ وحش آمدند برای اینکه خاطره خوش ازین باغ وحش داشته باشند تمام جا را دیدن کردند و به نزد فیل رفتند بالای آن سوار شدند ...

وه ...وه..... فیل کلان ...

وه....وه....چقدر بلند است .

برای بچه ها روز دوست داشتنی بود برای مدیر باغ وحش و برای شینچو هم روز خوبی بود .

9 - تابستان سال 1943 است یک مامور از تو کیو در آن جا آمد او گفت حیونات کلان را بکشید مدیر باغ وحش بعد از شنیدن سخنان مدیر گفت چرا باید بکشیم ...مامور گفت طیاره امریکا در شهر بمب پرتاب کرد به این جا هم بمب پرتاب میکند .شیر و پلنگ از باغ وحش بیرون میشود خطر ناک است به شینچو گفت فیل را هم بکشید تا نکشید نمیشود . مدیر . شینچو و کارگران باغ وحش چیزی حرف نزدند و خاموش ماندند بعد کار گران باغ وحش به خوراک حیوانات زهر مخلوط کردند . شیر و پلنگ هر دو مرد .مدیر و کار گران همه غمگین شدند .

حالا نوبت فیل است . شینچو به نزد فیل رفت گفت فیل کچالو را دوست داری نی... شینچو کچالو های زهر دار را به فیل داد گفت فیل مرا ببخش.....

فیل کچالو را خیلی دوست داشت به آن نگاه کرد اما آنرا نخورد ...

کچالو را فیل با خرطوم خود گرفت شینچو را زد شینچو گفت درد کرد .

شینچو بار دیگر کچالو ی زهر آلود را به فیل داد فیل باز هم کچالورا بسوی شینچو پرتاب کرد شینچو صدا یش را کشید درد کرد ..درد کرد .

فیل آن کچالوی زهر دار را نخورد .

مامور توکیو باز به باغ وحش آمد فیل را دید هنوز زنده است گفت هر چه زود تر فیل را بکشید .

کار گر های باغ وحش به تشویش شدند .

گفتند فیل حیوان بسیار هوشیار است مزه زهر را میداند . ازین سبب نگهبان از تاریخ 25 ماه هشتم برای فیل غذا نمی داد .

فیل غذا می خواست نگهبانش را میدید حرکات مختلف را انجام می داد اما نگهبان شینچو برایش غذا نمی داد

نگهبان هر روز پیش فیل می رفت فیل صاحبش را می دید حرکات مختلف را انجام می داد باز هم برای فیل غذا نمی داد .

10 - خزان سال 1943 تاریخ 23 ماه نهم بود آن روز باز هم شینچو در نزد فیل رفت فیل شینچو را دید فقط یک حرکت را انجام داد شینچو به چشمان فیل نگاه کرد نگاه اش غمگین بود باز هم یک حرکت را انجام داد شینچو گفت فیل از تو معذرت می خواهم مرا ببخش .... در آن لحظه تن بزرگ فیل به زمین افتاد دو باره نتوانست از جایش بر خیزد . تاریخ 23 ماه نهم ساعت 12 ودو دقیقه فیل مرد . این فیل 27 سال عمر داشت .

11 - تابستان 1945 تابستان بسیار گرم بود روز 15 ماه هشتم بود جاپان جنگ را باخت و جنگ پایان یافت .

پایان

                                                       

 

              

 

قصه کوتاه

از زبان جاپانی

ترجمه فوزیه  یلدا

 رسا می چهره زن

در یکی از محله یی مرد و زن جوان زندگی میکردند زن خیلی زیبا بود مرد دل باخته این زن زیبا بود او را دوست داشت هر وقت به روی زن نگاه میکرد با خود می گفت زن خیلی زیباست بسیار زیباست ...مرد قبل ا ازدواج به کار مشغول بود همه روز کار هایش را به خوبی انجام میداد و زود زود کار میکرد . بعد با این زن ازدواج کرد علاقه اش بیشتر شد زن را از ...دل و جان دوست داشت تمام روز به زن نگاه میکرد دیگر علاقه یی به کار نداشت زن به تشویش شد میگفت چرا کار نمی کند .زن بروی کاغذ چهره خود را رسامی کرد وبه مرد داد و گفت من چهره خود را به کاغذ رسامی کردم این را به زمین زراعتی خود ببر پیش روی خود بگذار و کار کن مرد این عکس زن را با خود در زمین زراعتی خود برد به شاخه درخت بند کرد به کشت و کار پرداخت در زمین خود برنج و ترکاری وغیره سبزیجات را کاشته بود کار میکرد لحظه به عکس زنش نگاه میکرد و میگفت زیباست بسیار زیباست و دو باره به کار ادامه میداد در طول روز بار ها به عکس نظر میکرد زیباست.. بسیار زیباست هر جا میرفت عکس را با خود می برد و به او نگاه میکرد روز ی عکس زن را به درخت بند کرده بود وخود مصروف کار بود باد تند وزید هیوتس ....هیوتس ... هه باد تند وزید چقدر مشکل شد ببینم این عکس کدام طرف پریده رفت صدای باد ...هیوتس ...هیوتس ... تند وزید عکس کجاشد کجا پریده رفت از شاخه درخت باد عکس را برده بود در باغچه یک قلعه افتاده بود آن قلعه خانه یک قوماندان بود آن عکس را قوماندان دید گفت این تصویر بسیار زیباست قوماندان نگهبان خودرا صدا کرد گفت هر قسم میشه صاحب این زن را برایم پیدا کن پاسبان عکس بدست قریه به قریه رفت از هر کس پرسید صاحب این را کسی بشناسد مردم قریه میگفتند این زن در کجا باشد و در کجا زندگی میکند؟ هیچ کس نفهمید کجا زندگی میکند .روز ی به خانه مرد دهقان رفت داخل خانه اش شد دراین خانه با خانمش زندگی میکرد دید چهره زن با عکس شباهت دارد گفت هه... همین زن است پاسبان به زن گفت قوماندان در قلعه منتظر است هر چه زود تر با هم برویم مرد و زن هر دو تعجب کردند زن جواب داد من به آن جا نمی روم اما پاسبان گفت باید حتمی باید بروی زن به عجله یک دانه خسته شفتالو را به شوهر ش داد گفت شفتالو را به زمین کشت کن و بعد از سه سال حاصل میدهد بعد آن شفتالو ها را چیده به قلعه با خود بیاور .... پاسبان زن را به قلعه برد . اما دید زن اش به خانه دو باره بر نگشت خیلی پریشان شد مرد دهقان دانه شفتالو را بخاک کشت کرد هر روز به آن آب میداد و پرورش میکرد به همین ترتیب سه سال گذشت یک درخت شفتالوی بسیار کلان شد مرد دهقان شفتالو ها را چید به طرف قلعه قوماندان رفت پشت قلعه صدا کرد شفتالوی شیرین ..شفتالوی شیرین با صدای بلند خنده کرد در این قلعه صدای خنده مرد را خانمش شنید و خانمش هم با صدای بلند خنده کرد ..هه..هه...هه قومندان اول تعجب کرد و بعد خوش شد برای اینکه زن در مدت سه سال درین قلعه بود یک بار هم خنده او را نشنیده بود قومندان گفت آن شفتالو فروش را بگو یک بار این جا بیاید پاسبان آن مرد را به باغچه قلعه آورد و گفت در این جا تو باز هم صدا کن آن مرد دهقان نسبت به قبل با صدای بلند تر گفت شفتالوی شیرین ... شفتالوی شیرین... در حال گفتار به باغچه قدم زد هه..هه..هه خندید زن هم نسبت به خنده اولش بلند تر خندید قومندان از خنده زن خیلی شاد شد وه ... تو بعد از این برای من بخند ...قومندان کیمونو (لباس محلی جاپانی)مرد دهقان را پوشید و مرد دهقان لباس قیمتی قومندان را پوشید . قومندان سبد شفتالو را گرفت او هم صدا کرد شفتالوی شیرین ...شفتالوی شیرین ..و بعد با صدای بلند خندید هه ..هه..هه .. زن نسبت به خنده قبلی اش زیاد تر خندید .. قومندان با خنده کردن زن زیاد از دل خوش شد و به همین قسم باز هم شفتالوی شیرین ..شفتالوی شیرین ..در حال صدا زدن قومندان از باغچه به زودی بیرون رفت پشت دروازه قلعه ایستاد قومندان لباس مرد دهقان را به تن داشت پاسبان نگذاشت دو باره داخل قلعه شود پاسبان گفت این مرد با لباس کهنه و کثیف داخل قلعه مناسب نیست آن مرد دهقان لباس قومندان را پوشیده بود داخل قلعه راه یافت و پاسبان خود داخل خانه شد و دروازه قلعه را برویش بست قومندان گفت اگر لباس من کهنه و کثیف باشد هم من قومندان هستم جند بار صدا کرد اما پاسبان در وازه را برایش باز نکرد مرد دهقان با لباس قومندان در قلعه راه یافت با زن اش یک جا شد باهم یک در آن قلعه به خوشی و خوشبختی زندگی کردند .

پا یان....

 

                                         

                                   چـــقـدر بـایـد

      

 

 

 

 
قصه کوتاه

ماما طرا ..

در محلهء یک دهکده پیر مرد و پیر زن زندگی میکرد پیر مرد هر روز برای جمع کردن شاخه های درختان به طرف کوه میرفت شاخه های خشک درخت را می چید زن پیر آن روز به لب دریا رفت لباس شویی میکرد به دریا نظر انداخت آب با پیچ وخم آرام آرام به درازی دریا تا دور ها میرود و در این وقت چیزی درون آب بالا و پایین گاهی بیرون آب گاهی نیمه آب می آمد کمی تعجب کرد گفت آن چیست وبا دست خود آب را ب...ه سوی خو د تکان داد نزدیک کرد یک دانه شفتالو کلان بود آن را گرفت و بعداز اینکه به خانه بر گشت با خود گفت این را با پیر مرد تقسیم کرده می خوریم شب شد پیر مرد از کوه بر گشت زن رو به سوی مرد کرد و گفت این را ببین یک شفتالوی کلان مرد گفت جالب است این شفتالو بسیار کلان است هر دو خوش شدند .. هر دو گفت با هم می خوریم شفتالو به (زبان جاپانی (ماما )میگویند شفتالو رادو تقسیم کردند در بین آن یک پسر بچه بیرون شد مرد و زن هر دو تعجب کردند وه...از بین شفتالو یک پسر بجه سالم و تندرست ...پیر مرد و پیر زن هر دو اولاد نداشتند باعث خوشی خاطر شان گردید زن پیر گفت اینکه از بطن شفتالو تولد شده است نامش را ماما طرا گذاشتند مرد و زن این پسر را فرزند خود دانستند پسر با خوردن غذا ی خوب همه روز بچه تنو مند تر و قوی بار آمد در همان روز ها دیو ها در داخل ده راه یافته بود صدای خنده های مست دیو هاشنیده شد پول و دارایی و چیز های قیمتی مردم ده را گرفته با خود بردند مردم ده از آزار و اذیت دیو ها به تنگ شدند و چاره یی نداشتند و این دیو ها به یک جزیره افسانوی زندگی میکردند پسر به پیر مرد و پیر زن گفت بابا جان بی بی جان من حالا کودک نیستم من به جزیره دیو ها میروم چیز های قیمتی مردم ده را از دست دیو ها دو باره به مردم ده میاورم پیر مرد و پیر زن گفتند نه این کار را نکن خطر دارد جانت را به خطر نده و پسر گفت مشکل نیست و چند بار گفته هایش را تکرار کرد پیر مرد و پیر زن گفت خودت میدانی همین طور است خیر است برو پیر زن از خمیر برنج پخته کوفته زیادی درست کرد و پیر مرد یک بیرق ساخت و به آن نوشت جاپان نمبر یک و برایش داد و پسر از پیر مرد و پیر زن تشکری کرد و گفت من رفتم ... با قدم های تند و با روحیه قوی رفت کمی پیاده رفت چند قدم آنطرف آوو آوو صدای سگ را شنید و دوید ...آن سگ به پسر صدا کرد در دستت چه است ؟ پسر جواب داد این کوفته برنج است خیلی ها مزه دار است سگ گفت یک دانه بمن بده ... برایت میدهم وبرایش یک دانه کوفته را داد و پسر گفت من به جزیره دیو ها میروم و آنجا با دیو ها می جنگم سگ گفت این طور باشد من هم با تو میروم سگ با پسر همراه شد کمی راه رفتند آن سو تر گیوتس ..گیوتس صدای میمون را شنید پیشرویش آمد پسر را صدا کرد آن چیست به دستت پسر گفت این کوفته برنج است خیلی مزه دار است .. میمون گفت یک دانه بمن بده ..پسر گفت میدهم بیگیر به او هم یک دانه داد پسر به میمون گفت من به جزیره دیو ها میروم با دیو ها می جنگم میمون صدا کرد من هم همرای تو میروم پسر با همرای سگ و میمون به راه شد ند و راه رفتند طاووس با صدای کیین ..کیین پرواز کرده آمد ماما طرا ماما طرا بدستت چیست پسر گفت این کوفته برنج است بسیار مزه دار است طاووس گفت یک دانه به من بده پسر گفت بگیر یک دانه میدهم یک دانه کوفته برنج را به طاووس داد پسر گفت من به جزیره دیو ها میروم وبا دیو ها می جنگم طاووس گفت بسیار خوب من هم با تو میروم جزیره دیو ها کجاست ؟ در ر اه رفتند و ماما طرا سگ میمون طاووس خیلی خسته و مانده شدند کوفته ها را خوردند و باز هم راه رفتند پسر با همراهانش به نزدیک بحر رسیدند این ها باید رسیدن به جزیره دیو ها از این بحر بگذرند همه با هم در کشتی سوار شدند و رفتند سگ گفت ماما طرا هنوز به جزیره دیو ها نرسیدیم؟ طاووس پرواز کرد دو باره بر گشت صدا کرد آمدیم این جا جزیره دیو ها رسیدیم آن جا جزیره دیوهاست طاووس گفت کیین کیین ... دیو ها در حال مستی وشراب خوردن است صدای آواز و مستی به گوش میرسد ... کشتی به جزیره رسید ماما طرا وسگ میمون و طاووس داخل جزیره رفتند دیو ها با صدای بلند گپ می زد می خندیدند و شراب می خوردند ماما طرا پیش دیو ها ایستاد و به آنها گفت نام من ماما طرا از قوی ترین مرد جاپان هستم شمشیر خود را کشید و با دیو به جنگ پرداخت سگ میمون و طاووس هم با دیو ها به جنگ پرداختند سگ دیو را دندان گرفت میمون دیو را کش میکرد طاوو س دیو را نول می زد دیو گریه کرد و گفت تمام جانم درد کرد ... ماما طرا و همرهانش قوی بود دیو ها مقاومت کرده نتوانست ... نفر اول دیو ها قوی بود گفت خیلی زیاد معذرت می خواهم معذرت می خواهم دیگر ما به آن ده نمی رویم و کار خراب را انجام نمی دهیم ماما طرا رو به دیو ها کرد گفت دیگر کار های خراب را نکنید به دیگران آزار .نرسانید جنگ را با دیو ها پایان داند گفت چیز های را که از مردم ده به زور گرفته بود دو باره پس بدهند ماما طرا سگ میمون و طاووس از دست دیو ها همه چیز ها را پس گرفتند دو باره به مردم ده بر گشتاندند مردم ده از کار ماما طرا خیلی خرسند شدند پیر مرد و پیر زن هم خیلی خوش شدند بعد از آن در بین مردم ده محبوب شد و به خوشی و خوشبختی زندگی کردند .

پایان

ترجمه فوزیه یلدا

از زبان جاپانی
/ 0 نظر / 118 بازدید