ترجمه قصه کوتاه از زبان جاپانی به دری وفارسی

   

 

پریشانم.....

 
 
 
 
پــــــریشــــانم در این روز هـــــای درد انگیـــز
 
دو بــار ه  شعله ور گردد تمام هستی مــا نیــز
 
دو بار ه باز گیرد مرمی وخون پاره وچـــــاقــــو
 
دو باره جوی خون جوشد در این میدان ما لبریز
 
 
دو باره باز می ترسم که آن دیــــوانه گان جنگ
 
هما ن آموخته ی دیروز کند باز اتشـــی را تیــز
 
وطندارم خمیده راه برو از حــومــه دهشـــــت
 
 همان جلاد قاتــل می برد آن گردنـــــت را نیـز
 
 دراین روز ها سیاهی مــی تند با ریشه دیروز 
 
برو در سایه خورشــــید بسوی روشنی بگریز
 
دو باره باز بال کرگـــسان پر میکــــشد اینــــجا
 
وباز چنــــگال را خونیـــــن برایــت میگشاید تیز
 
ره خورشــید را باز پرده می بنـــد د برای تــــو
 
مـبـاش غــافــل ازخواب گــران بسترت بر خــــیز

 

 

 

 

 

 مــنـــم دلــتـنـگ

 بـــــدور از این غــــم آواره گــــی کــــن

بــــــــــرون از مــاتـــــم آواره گـــی کــن

مـــنم دلتــنـگ و خستـه غــــم گــرفته

 تو اشک چشم  نـــــم آواره گــی کــــن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ملا بلستی...
ترجمه فوزیه  یلدا


 

 

از زبان جاپانی
در یک محله مرد و زن زندگی میکرد و سن هر دو رو به پیری بود هر دو اولاد نداشتند هر روز به درگاه خداوند دعا میکردند و التماس میکردند صاحب اولاد شوند . دعای شان مستجاب شد و صاحب پسر بچه یی شدند هر دو خوش شدند چه خوب شد ما صاحب بچه شدیم این پسر بچه حیلی کوچک بود قدش سه سانتی بود در قدیم جثه خورد و قد کوتاه را ( بلستی )می گفتند پدر ومادرش به خاطر کوچک بودنش ( بلستی) نام گذاشتند سالم از صحت خوبی بر خوردار بود و فکر قوی داشت زود یاد میگرفت به حافظه اش می سپرد و زیاد تر ملا بلستی میگفتند پسر به سیزده سالگی رسید برای پدر و مادرش گفت من می خواهم بروم کیوتو (یکی شهر بزرگ جاپان) پدر و مادر گفتند به کیوتو میروی ؟ما تعجب میکنیم آنجا شهر کلان و خیلی دور است ..تو بسیار خورد استی در عین حال مشکل است تنها بروی نه باید نروی در آن شهر ... پسر به پدر و مادر گفت خیر است قد من کوچک است من سیزده ساله شدم برای من زیاد مشکل نیست به خاطر من تشویش نکنید در کیوتو آدم های خوب زیاد است من کیوتو میروم یک شهر کلان است .. پدر و مادرش گفت برو خوب است بروی دانستم تو چه میکنی .. هر دو گفتند میروی برو ..مادرش گفت حالا که میروی یک سوزن میدهم و این شمشیر تو است ببر و یک کاسه چوبی خورد را داد گفت این کشتی تو است و یک دانه هاشی ( چوبک که توسط آن غذا میخورند) گفت برای حرکت دادن کشتی استفاده کن قشنگ بالای این کشتی بنشین و برو ..بلستی با پدر و مادر خدا حافظی کرد گفت من رفتم خدا حافظ ..وی چند ساعت پیاده رفت تا به دریا رسید ملا بلستی به کاسه چوبی سوار شد ازچوبک غذا خوری ( هاشی ) کار گرفت خیلی برایش خوب بود با این قایق کوچک کاسه چوبی چند روز را در بر گرفت تا به کیوتو رسید واز قایق کوچک پایین شد به شهر بزرگ کیوتو رسید و بدون خستگی و به آرامی قدم زد و به اطراف خود می دید همه جا پر ازدحام ودوکانها زیاد و عمارت های بزرگ ...وه چقدر بیرو بار ... بلستی بازار ها و عمارت ها را قدم زد در نزدیک اش یک خانه خیلی کلان بود دید نوشته بود آموزشگاه و کار آموزی برای همه .. بلستی از راه دروازه داخل خانه شد داخل خانه خیلی کلان بود و یک باغچه کلان داشت رفت به باغچه قدم زد و در پیش خانه ایستاد به آواز بلند صدا کرد ببخشید اینجا کسی هست ؟ کسی نبود ..و پسر به داخل خانه رفت و باز هم صدا کرد ببخشید کسی هست ؟صاحب خانه بیرون شد و کسی دیده نمی شود صاحب خانه گفت من کسی را نمی بینم پسر باز هم با آواز بلند صدا کرد ببخشید من هستم ملا بلستی ..صاحب خانه هر طرف نظر انداخت گفت کسی را نمی بینم بعد چپلی چوبی پاشنه چوبی بلند تر داشت بلندکرد در زیر این چپلی بچه کوچک بود تعجب کرد . بچه را بروی دستش گذاشت گفت تو کی استی ؟ پسر جواب داد من ملا بلستی هستم من آمدم بیاموزم کار کنم اگر جسم من خورد است من هر کار انجام داده میتوانم آمدم هر کاری باشد برایم بدهید من انجام میدهم صاحب خانه خندید گفت پسر جالبی استی بسیار جالب از امروز به بعد در این خانه باش دراین جا همه چیز را بیاموز و برای کار کردن آمادگی بگیر ..پسر زیاد خوش شد صاحب خانه یک دختر ده ساله داشت دختر با پسر هردو به آموزش کار پرداختند و باهم بازی کردند و پسر همه چیز را زود تر آموخت  از اعضای این خانه پسر را دوست داشتند ..
یک سال.....دو سال .....سه سال.... پسر هفده ساله شد و دختر هم خیلی زیبا و دوست داشتنی شد روزی دختر گفت هوا بسیار خوب است من می خواهم برای قدم زدن به کوه بروم صاحب خانه به پسر گفت با دخترش یک جا برود دختر با پسر یک جا در اطراف کوه رفتند در آن جا گل چیدند و خوردنی خوردند وخیلی برای شان دلچسپ و روز خوشی بود . بعد از ظهر شد دختر به پسر گفت دو باره به خانه بر میگردیم در آن ساعت دیدند آسمان تیره و تاریک شد ..گووو......گووو... صدای یک دیو بود دختر بسیار ترسید باز گووو ....گووو دختر صدایش را بلند کرد پسر در پیشروی دختر در مقابل دیو ایستاد دیو صدا زد وهه وه ..تو کیستی؟ به طرف پسر کوچک خندید وبعد به دختر نگاه کرد و دستش را گرفت بیا با من خانه برو ...دختر گفت نه نه دستم را رها کن پسر به دیو وهه ...وه وه صدا کرد دیو باز خندید و پسر را به دهانش انداخت قورت کرد پسر سوزن را مثل شمشیر به شکم دیو زد ..دیو با صدای بلند گفت شکمم درد کرد درد کرد ..با صدای بلند دیو از دهانش پسر کوچک را بیرون پرتاب کردبا درد سوزن گریه کنان به سوی کوه رفت دختر گفت هه هه بسیار خوب شد بلستی را گفت بسیار خوب کردی .... پسر گفت اوه در این جا کدام چیزش مانده چه باشد ؟ چیزی از دیو فراموش شده مانده این جا .... دولک جادو گری ....... دختر آنرا بدستش گرفت هه ..هه..این دهل کوچک جادوگری دیو مانده یادش رفته ...این چیزی است اگر اینطرف وآنطرف دور داده دهل بزنی هر چه نیت کنی و هر چه بخواهی همان میشود . دختر آنرا یک بار امتحان کرد و گفت قد بلستی کلان شود قد پسر کمی بلند شد و چند بار صدای دهل را بلند کرد و حرکت داد و قد پسر بلند شد یک بچه زیبا و قد بلند با دختر مناسب هم شدند صحت و سالم به خانه بر گشتند و صاحب خانه دید قد پسر بلند و خوب دوست داشتنی شده است خوش شد .
پسر و دختر هر دو با هم عروسی کردند پدر و مادر پیر پسر به کیوتو آمدند باهم زندگی خوشی را آغاز کردند و به آرزو های خود رسیدند .

پایان

 

 یاد آوری

در جای که ستون نوشته شده دیده نمیشود در اصل نوشته شده است بعد از بروز گاهی ستون خالی نشان میدهد ... و این چنین نوشته شده است ....از صحت خوبی برخوردار بود و فکر قوی داشت زود یاد میگرفتبه حافظه اش می سپرد و زیاد ملا بلستی می گفتند پسر به سیزده سالگی رسید برای پدر ومادرش گفت من می خواهم بروم کیوتو( یکی از شهر های بزرگ جاپان)پدر و مادر گفتندبه کیوتو میروی ؟ما تعجب میکنیم...ادا مه در خود قصه ....... از حضور دوستانی که می خوانند تا نمایان شدن خطوط  در صفحه  معذرت مرا بپذیرند ...ندانستم علت از چیست ؟

 

 

قصه ( هاچی )
ترجمه فوزیه یلدا
از زبان جاپانی
   استاد دانشگاه  بچه سگ را به همراه اش گرفته ونامش را (هاچی )گذاشته بود .
هاچی واستاد با هم بازی میکرد با هم غذا می خورد با هم حمام میکرد و با هم یک جا خواب میکرد.
استاد هر روز به دانشگاه می رفت از خانه تا به ایستگاه قطار ریل سگ را با خود می برد . استاد در قطار شیبویه ( یکی از شهر جاپان ) بالا میشد و می رفت و هاچی با صدای بلند آوو ...آوو.. میکرد ودوباره به خانه بر میگشت.. هاچی حوالی بعداز ظهر دوباره به ایستگاه قطار به پذیرایی صاحبش میرفت در آن جا منتظر می بودصاحبش از کار بر میگشت میدید هاچی منتظرش ایستاد است هاچی آوو آوو میکرد و شاد میشد سگ با صاحب خود به خانه بر میگشت ... در یکی از روز ها استاد در دانشگاه بی هوش به زمین افتاد از همان جا به بیمارستان برده شد و در بیمارستان درگذشت .هاچی به ایستگاه منتظر ماند و صاحبش بر نگشت و صاحبش دیگر نبود ..هاچی هیچ ندانست صاحبش چرا بر نمی گردد ..(هاچی )باز هم هر روز حوالی بعد از ظهر در نزدیک ایستگاه میرفت منتظر صاحبش می ایستاد قطاری که همان ساعت می رسید آوو ..آوو ..میکرد اما صاحبش را نمی دانست چرا نمی آید و تنها دو باره به خانه بر می گشت ... فصل تابستان رسید خزان شد ..زمستان هم رسید .و بهار شد باران بارید برف بارید ..باد ها ی سرد و تند وزید ...و هاچی سگ وفا دار هر روز بعداز طهر در ایستگاه به حاطر صاحبش منتطر می ماند و صاحبش بر نمی گشت....ده سال را هاچی تمام روز ها را در ایستگاه قطار سپری کرد و دو باره تنها به خانه بر گشت اما صاحبش هر گز بر نگشت .... حالا مجسمه هاچی این سگ وفادار را در نزدیکی همان ایستگاه بالای دیواری به بلندی یک متر گذاشته اند آنجا به آدرس و نشانه و وعده گاه خاص و عام تبدیل  گشته است ..
پایان
زندگی هاچی سگ از سال 1935-1923
سال زندگی استاد دانشگاه 1925-1871
 

   

ترجمه از زبان جاپانی
فوزیه یلدا الوسی
این قصه ءقدیمی جاپان است...
دریک محله یک مرد پیر و زن پیر زندگی میکردند..مرد پیر همه روز در کوه میرفت در کوه ها خانه گنجشک ها زیاد بود ..در نزد پیر مرد یک گنجشک چیون چیون چیون کنان آمد ... پیر مرد گفت وه گنجشک چقدر زیبا...
آن گنجشک را گرفت به خانه آورد مرد همه روز با گنجشک بازی میکرد با او روز هایش خوش می گذشت اما زن پیر از گنجشک بدش میامد ...
امروز هم ...مرد پیر به کوه رفت و زن پیر کالاشویی میکرد برای آهار دادن پیرهن کیمونو (لباس جاپانی) از آرد برنج آب درست کرد تا پیرهن را از چملکی بعد از شستن هموار بسازد گنجشک چیون چیون چیون کنان آمد این طرف و آن طرف بازی کرد . آب آهار را دید هه ... چیز خوب را دیدم گنجشک کمی از آن را خورد و گفت مزه دار ...مزه دار ...زن پیر به پشت سر خود دید گنجشک است هی...آب آهار را خورد ...هی گنجشک نخور پرنده بدی استی...زن پیر گنجشک را گرفت و زبانش برید گنجشک فریاد زد درد کرد زبانم درد کرد گنجشک پرید و دوباره به دامنه کوه برگشت ..
مرد به خانه بر گشت روبه زن پیر کردوگفت گنجشک کجاست؟ زن جواب داد گنجشک نیست او پرنده خیلی بد بود او آب آهار را خورده بود من زبانش را بریدم او رفت ...پیر مرد با صدای بلند فریاد کشید هی....
مرد پیر دوباره به طرف کوه رفت صدا کرد گنجشک جان گنجشک جان تو کجا رفتی؟ گنجشک نبود ..باز صدا کرد گنجشک جان گنجشک جان تو کجا استی ؟ گنجشک صدا کرد اینجا استم گنجشک آمد همان گنجشک بود ..._1_مرد پیر گفت گنجشک جان خیریت است چه گپ شد گنجشک گفت خیریت است تشکر از شما ...به پیر مرد گفت بیاید خانه من برویم پیر مرد با گنجشک به خانه او رفت به پیر مرد چای و شیرنی آورد گفت بفرمایید بخورید مرد چای و شیرینی را خورد هه..هه... مزه دار ...مرد دید در بین خانه گنجشک های زیادی وجود دارد ... واین گنجشک ها آواز خواندند رقصیدند پیر مرد گفت ها ..ها ..بسیار خوش شدم محفل جالبی بود تشکر از همه تان اوه ..نا وقت شده من دو باره به خانه بر میگردم گنجشک به نزد مرد پیر آمد دو صندق است یکی بزرگ و دیگری خورد شما صندوق کلان رادوست دارید یا صندوق خورد را ..پیر مرد گفت صندق خورد را مگیرم صندوق کلان سنگین است پیر مرد صندوق خورد را گرفت و به خانه برگشت وآن صندوق را باز کرد پر از سکه های طلا و لباس های قیمتی کیمونو (لباس محلی جاپانی) زیاد بود زن پیر آنها را دید به مرد گفت از کجا گرفتی ..قصه گنجشک را کرد ..زن گفت من هم به خانه گنجشک میروم ..زن به طرف کوه رفت و گنجشک را صدا کرد کجا استی گنجشک جان کجا استی گنجشک جان چیزی از گنجشک نشنید باز صدا کرد کجا استی گنجشک جان این بار گنجشک گفت من این جا استم اینجا استم در پیش زن پیر آمد همان گنجشک بود بیا در خانه من .. زن به خانه گنجشک رفت چای و شیرینی پیش او ماند زن پیر گفت من چای و شیرینی دوست ندارم من صندوق را دوست دارم زود تر بیار صندوق را بیاور گنجشک گفت بسیار خوب صندوق کلان را دوست داری یا صندوق خورد را ؟ زن گفت صندوق کلان را دوست دارم بگیرم _2_صندوق کلان را گرفت برداشت گفت اوم...خیلی سنگین است خیلی سنگین است چه طور ببرم خیلی سنگین نی برده نمی توانم زن پیر در همان نزدیک کوه صندوق را باز کرد وهه ...وه ..از بین صندوق جن های زیاد بیرون شد .
پا یان.

 

 

 

 

زندگی

دل مبندید رنگ سرخ و سبز باغ زندگی

میشود خاموش روزی این چراغ زندگی

لحظه های شادرا از یاد مبر از خود مران

دیده باز کردی گذشته از سراغ زندگی

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

قصه کوتاه
 تر جمه از زبان جاپانی
 فوزیه (یلدا)الوسی

 اوره شیمه تارو.، یک قصه قدیمی  جاپان است.
این جا نزدیک بحر است ( تارو) بچه جوان با مادرش زندگی می کرد..(تارو )هر روز لب بحر می رفت ماهی می گرفت ...
امروز هم (تارو) باز به لب بحر رفت و آن روز در آنجا کودک های زیاد آمده بودند با دستهءچوب کدام چیز را می زدند و او یک سنگ پشت بود .
با چوب سنگ پشت را می زدند و او گریه میکرد ...درد کرد   تمام جانم درد کرد..
 (تارو )در نزدیکی کودک ها بود برای آنها پول داد تا سنگ پشت را به تارو بدهند
 کودکان گفت خوب است می دهیم کودکان سنگ پشت را به تارو دادند سنگ پشت تشکری کرد و بعد در داخل آب رفت.
بعد از یک هفته تارو باز به لب بحر آمد .. گفت چه خوب آفتابی هوای خوب است امروز هم ماهی گرفت آز آن طرف سنگ پشت هم در نزد تارو آمد از وی خوشی کرد و گفت میان آب خیلی برایم خوش می گذرد ودلچسپ است .به تارو گفت ترا هم با خود در میان آب می برم تارو بالای سنگ پشت سوار شد و سنگ پشت داخل آب بحر رفت ...واه ..چقدر زیباست در بین آب ماهی های زیادی است ..هی میان آب چقدر قشنگ است تارو وسنگ پشت در نزدیک یک قصر رسیدند ...گفت این قصر بنام (رییوکو جو) قصر شاه است گفت چقدر زیبا است ..
تارو وسنگ پشت هر دو در داخل قصر رفتند سنگ پشت گفت دراین قصر دختر خیلی زیبا زندگی میکند تارو گفت او کی است؟ سنگ پشت گفت آن زیبا روی (هوتو هیمه) دختر شاه است....
تارو را دید خوشش آمد گفت تو تارو هستی بفرمایید ..داخل قصر شدند همه چیز مهیا بود غذا های لذیذ و نوشیدنی ها ..تارو با دختر شاه روز های خوشی را سپری میکردند برای شان خوش می گذشت می خوردند می نوشیدند ..یک هفته ...دو هفته....یک ماه ...دو ماه..یک سال ...دو سال در آن جا باهم بودند به دختر شاه هم خوش گذشت ..بعد ها صحت تارو خوب نبود دلش نمی خواست غذا بخورد تارو پیش خود گفت بمن چه شد این طور شدم رو به دختر شاه کرد و گفت من دو باره به خانه خود بر میگردم ..دختر شاه گفت هی چه شد بر میگردی تارو گفت به خاطر مادرم تنهاست خو این طور است خوب است بروید دختر شاه یک صندوق کوچک برایش تحفه داد تارو از وی تشکری کرد و تحفه را از وی گرفت دختر شاه با او خداحافظی کرد ..تارو به پشت سنگ پشت سوار شد تا به نزدیک خانه تارو رسید وتارو با او خدا حافظی کرد..خدا حافظ...سنگ پشت دو باره به قصر بر گشت .
تارو در جای که خانه اش بود بر گشت مگر خانه اش نیست ..اوه خانه من در این جا نیست مرد پیری در نزدیکی اش بود به او گفت من دراین جا خانه داشتم مادرم زندگی می کرد حالا نیست مادرم هم نیست خانه من در کجاست؟مادرم کجاست ؟ مرد پیر گفت نمی دانم یک صد سال پیش در همین جا خانه یی بود وحالا نیست .
تارو گفت اوه...یک صد شد سال پیش؟
 من یکصد سال در قصر دختر شاه (رییوکوجو)؟
 او بعد از صد سال بر گشته بود نه مادرش بود ونه خانه اش..
وتارو هم در زندگی اش هیچ چیزی نداشت ..وخودش تنها ماند و همان صندقچه کوچک .صندوقچه زیبا که دختر شاه برایش داده بود فکر کرد در بین این صندقچه چه خواهد بود تارو صندقچه را باز کرد از بین صندوق دود سفید  از داخل صندقچه بیرون شد .وبالا رفت...
حالا تارو جوان نیست مو هایش سفید گشته و خودش پیر شده بعد از آن روز به جای نامعلومی رفت کسی ندانست کجا رفت ...
پایان.

 

 

 

کونگل سیسی....

تورنه گیل ساچگیل نورینگ نی تون کیچـــــمگه یولدزیــــم
 
بولسه کاشکی سیندن آلسه یاغــــدولیک نی کنــــدوزیم
 
 یــول گا یـــــولانمایدی کونگلوم سیــن سیز اوتمایدی گوزل
 
 سین نورینگ دن آچلر اول پـــــرده تارتـــــیل گن کوزیـــــم
 
 یلغوز اوتکازدیم حــــزین لیـــــکده قـرا کــــــون قیـــــغولـــر
 
 بولسنگ ایردی مینـــگه همدم بولسنگ ایردی یلغـــــــزیم
 
 یخشی کونلر کیتی سـیــــن ســیز یاغـــــدو کونلرکیلمادی
 
 کیلسه ایردی قیـــــته دن کیتــــگن یـــــوقاتلــــگن روزیـــم
 
 یوخلب هرکون کیلماسنگ جان بیرمه سنگ کونگلومه سین
 
 یلغــــوز اوشـــبو غــــــم ارا درد و الــــــم تــــارتـــــر اوزیــم 
 
اوخله گن کونگلوم دن اویغــــانـدی سرودیم سیسـلریــم
 
سیندریب اوشبو سکوتیم نی شکوه بیردی ســــــوزیــم

 

 

 

 

 

بیاد مادرم ...
رفتی تو مادرم دل من از تو دور شد
 
دلتنگ دیدنت چفدر غصه زور شد
 
 من روز ها به خاطره هایت گریستم 
 
در قلب من به جای تو اندوه عبور شد
 
با تو بهار میشدم و می شکست غمم
 
بی تو تمام لحظهء شادم ترور شد
 
سر شار و بی هراس من از بودن تو بود
 
رفتی تمام غصه ،شب من ظهور شد
 
 مادر برای زندگی ام رهنما بودی
 
رفتی و جای وخانه تو خاک گور شد
 
خورشید تابناک حهانم تو مادرم
 
آن پرورش پاک تو حالا غرور شد
/ 0 نظر / 45 بازدید